زندگینامه و کرنوگرام فعالیتهای اجتماعی و سیاسی شیخ محمد مردوخ کردستانی

دکتر سوران کردستانی


پیشگفتار

شیخ محمد مردوخ بن شیخ عبدالمؤمن (سوم) امام جمعه ـ جد مادری نگارنده ـ از نسل امیر بابا مردوخه (اعلیجد مشایخ و موالی مردوخی كردستان)‌ و از سلاله مطهر حضرت امام حسن مجتبی (ع)؛ نام‌آورترین روحانی كردستان ایران است در عهد قاجار و پهلوی. وی در شب 27 رجب 1297 هجری قمری؛ مطابق با 1259 شمسی و 1880 میلادی در شهر سنندج ولادت یافته و بسال 1354 شمسی؛ مطابق با 1395 هجری قمری و 1975 میلادی در سن 98 سالگی وفات یافته و بر فراز تپه‌ای موسوم به (قلا) واقع در روستای (نوره) از توابع سنندج؛ روی در نقاب خاك كشیده است.

مردوخ از علمای شافعی‌مذهب كردستان و از رجال نامدار ایران و جهان اسلام است كه خود و اجدادش همگی از خدمتگزاران اسلام و از مدرسین و علمای عالیمقام كردستان و سایر مناطق كردنشین بشمارند. اینان در طی قرون متمادی پس از اسلام؛ همواره به امر ارشاد مسلمین و اشاعه علوم اسلامی در مناطق كردستان اورامان و اردلان (سنندج و توابع) پرداخته‌اند و در سراسر عهد قاجار پیوسته امر خطیز تدریس و نیز امامت و خطابت جمعه را در مسجد دارالاحسان دارالایاله سنندج بر عهده داشته‌اند.

از میان این خاندان خدمتگزار علم و دین؛ شیخ محمد مردوخ كردستانی؛ واپسین شمع شب‌افروز این سلاله؛ علاوه بر داشتن مقام والای دینی و علمی و ادبی؛ در بسیاری از حوادث تاریخی و رویدادهای اجتماعی و سیاسی دو قرن اخیر كردستان ایران (منطقه اردلان) نقش مؤثر و فعالانه‌ای داشته است.

شیخ محمد مردوخ؛ مشهور و ملقب به (آیت الله مردوخ كردستانی) در عهد شش پادشاه و قریب به یك قرن زیسته؛ متجاوز از یكصد كتاب و رساله تألیف و تصنیف نموده كه در حدود شصت فقره از آنها به چاپ رسیده است. در طول حیاتش هشت زوجه اختیار نموده و در حدود یكصد و سی فرزند و نوه و نتیجه و ندیده خود را به چشم دیده است. به طور مشخص و برنامه‌ریزی شده؛ بیش از پنج بار به جان وی سوء قصد شده؛ اما همانطوری كه خود وی مدعی بوده ـ‌ كه بیست وسه سال پیش از مرگش تاریخ وفات خویش را پیش‌بینی نموده یا حدس زده؛ در حالی كه از مال دنیا اندوخته‌ و نقدینه‌ای بر جای ننهاده؛ به مرگ طبیعی درگذشته است.

نگارنده در این مقاله اجمالی می كوشد به بررسی سی سال از مهمترین سالهای عمر این شخصیت ـ در فاصله سالهای 1314 تا 1344 هجری قمری ـ بپردازد و دوره‌های مختلف این فعالیتها را تفكیك نماید و هر دوره را جداگانه و به طور مستند مورد مطالعه قرار دهد.

جهت آگاهی بیشتر از بیوگرافی و خدمات علمی و فرهنگی شیخ محمد مردوخ؛ مراجعه شود به فرهنگ سوران در شناخت مشاهیر كردستان اردلان)‌ ذیل واژه (مردوخ).


مقدمه

فعالیتهای اجتماعی ـ سیاسی شیخ محمد مردوخ كردستانی در عهد قاجار و رضا خان و در فاصله زمانی سی سال (از 1314 تا 1344 هجری قمری) را می توان به هفت دوره كاملا متمایز تفكیك نمود:

· دوره اول: پیش زا نهضت مشروطیت.

· دوره دوم: در جریان نهضت مشروطیت (از سال 1325 تا 1327 هجری قمری).

· دوره سوم: در جریان قیام سالار الدوله قاجار (1329 هجری قمری).

· دوره چهارم: در جریان اشغال سنندج توسط روسها در سالهای جنگ اول بین‌الملل (1334 ـ 1335 هجری قمری).

· دوره پنجم: دوره فعالیت در حزب سوسیال رولسیونر و تشكیل حزب سوسیال رفرمیست (1336 ـ 1337 هجری قمری).

· دوره ششم: دوره مقارن با حكومت شریف‌ الدوله در كردستان (1337 ـ 13340 هجری قمری).

· دوره هفتم: دوره فعالیت در كمیته نهضت ملی كردستان؛ دوره اقدامات علیه سلطنت قاجار و طرفداری از رضا خان سردار سپه؛ (1342 ـ‌1344 هجری قمری).

مردوخ در هریك از دوره‌های فعالیت اجتماعی/ سیاسی خود؛ بر اساس اندیشه‌ها و مقاصد خویش و نیز بر پایه مقتضیات اجتماعی و سیاسی آن عصر؛ خط مشی خاصی داشته؛ حتی گاهی پیش آمده كه در دوره مشخصی نسبت به یك موضوع واحد؛ دو خط مشی متفاوت اتخاذ نموده است كه البته این خود از ویژگیهای حركتهای سیاسی تلقی می شود.

اینك به تشریح هریك از دوره‌های فعالیتهای اجتماعی ـ سیاسی شیخ محمد مردوخ می پردازیم:


دوره اول فعالیتهای اجتماعی و سیاسی شیخ محمد مردوخ

در این مقطع زمانی؛ شیخ محمد مردوخ ایام نوجوانی و جوانی خویش را می گذانیده و بیشتر به تحصیل علوم دینی و شغل امامت جمعه و خطابت دیوان در مسجد دار الاحسان سنندج اشتغال داشته است. شیخ عبدالمؤمن (سوم) امام جمعه ـ والد شیخ محمد مردوخ ـ در سال 1299 هجری قمری در نامه‌ای به ناصرالدین شاه قاجار می نویسد:

«خداوند در این اواخر عمر پسری به من عطا فرموده طبق احكام نجوم زایجه (طالع) او دلالت دارد بر اینكه عمر او طولانی و مقامات عالیه را طی خواهد كرد. مایلم پس از درگذشت من؛ شغل امامت جمعه و قضاوت كردستان كه خلفا بعد سلف موروثی خانواده دعاگو می باشد به او واگذار گردد. چون اجازه این دو شغل در مذهب اهل تسنن بستگی به رأی و اراده پادشاه دارد؛ مستدعی است دستور فرمایند فرمان امامت جمعه و قضاوت كردستان به اسم او (شیخ محمد مردوخ) صادر شود».

تصویر حکم امامت جمعه و خطابت دیوان شیخ محمد مردوخ از سوی ناصرالدین شاه قاجار

به فاصله چند روز؛ فرمان مزبور به نام شیخ محمد كه نوجوانی سیزده ساله بوده؛ صادر می شود. در سال 1309 هجری قمری شیخ عبدالمؤمن والد شیخ محمد بر اثر بیماری در منزل بستری می شود و به موجب فرمان ناصرالدین شاه قاجار كه قبلا در سال 1299 هجری قمری صادر شده بود؛ شیخ محمد مردوخ رسما شغل امامت و خطابت جمعه را بر عهده می گیرد.

دوره اول فعالیتهای شیخ محمد مردوخ را می توان دوره فعالیتهای اجتماعی ـ با گرایشهای دینی ـ زندگی وی تلقی نمود. در خلال این سالها؛ زمینه‌ فعالیتهای وی بیشتر محلی؛ و مشتمل است بر رفابتهای معمول در میان علما ومدرسین آن دوره شهر سنندج بر سر كسب امتیازات دیوانی و نیز جلب حمایت اقشار مردم؛ به ویژه قشر بازاری.

شورش ملا عبدالرزاق امین الاسلام سنندجی بر شیخ عبدالمؤمن سوم امام جمعه سنندج و پسر جوانش شیخ محمد مردوخ؛ بهترین نمونه چنین رقابتها و كشمكشهایی است در جامعه آن روز سنندج بر سر نیل به اقتدار اجتماعی در میان علما. در جریان این شورش؛ حكومت كردستان هیچگونه كنترلی بر اوضاع نداشته؛ اما به هر حال؛ با پشتیبانیهای حكومت مركزی و دربار قاجار؛ امام جمعه را مورد حمایت رسمی قرار می دهد. در این ارتباط؛ البته از نفوذ اجتماعی و اقتدار علمی خاندان مردوخ در طول سده‌های سیزدهم و چهاردهم و پانزدهم هجری قمری در كردستان و به ویژه در مناطق اورامانات و اردلان؛‌ نیز نباید غافل بود. به هر حال؛‌ این شورش به نفع امام جمعه و پسرش شیخ محمد پایان می پذیرد. تنها نتیجه این غائله در سنندج؛‌ همانا افزایش اعتبار و نفوذ اجتماعی خاندان مردوخ بوده است.

اینك به تفصیل؛ رخدادهای غائله ملا عبدالرزاق امین الاسلام را در یوم جمعه 12 صفر 1314 هجری قمری مطابق با 1275 شمسی و 1896 میلادی؛ بر اساس نوشته خود شیخ محمد مردوخ؛ مرور می نماییم:

«روز جمعه .. اینجانب برسم معمول در معیت ابوی به مسجد جامع رفته كه نماز جمعه را بخوانیم. هنگامیكه من می خواستم بالای منبر بروم خطبه بخوانم ملا عبدالرزاق امین الاسلام در نتیجه یك سلسله مقدماتیكه شایان ذكر نیست؛ جانماز خود را برداشته گفت ما پشت سر طفل نابالغ نماز نمی خوانیم. این را گفت و با یك عده از كسان خود كه حاضر الذهن بودند از مسجد خارج شد. رفتن او در وضعیت اهل جماعت اثری نداشته كسی باو اعتنایی نكرد. بمیان حیاط مسجد كه رسید و دید كسی دنبال او نمیرود. همان چند نفر الواط و اراجیف را كه همراه او بودند با خنجر كشیده و فحش و دشنام بمیان مسجد عودت داد كه مردم را متفرق كند. فقیه رحیم نام كه نزد شیخ شكرالله عموزاده؛ درس جامی میخواند دست به خنجر رو بمن و ابوی كه در میان محراب بودیم بقصد قتل حمله‌ور شد. شیخ محمد نسیم مردوخی با جمعی از اهل جماعت جلو محراب را گرفته؛ در بین ما و مشارالیه حایل شدند. بالأخره آن چند نفر الواط كه بمیان مسجد آمدند؛‌ با هرزگی و شرارت؛ مردم را از مسجد خارج و بمیان حیاط سوق دادند. من و ابوی هم بیرون آمده كه بمنزل مراجعت كنیم. در حیاط اهل جماعت ممانعت كرده گفتند خود امام جمعه در همین جا (میان حیاط) احرام بسته؛ ما نماز خود را پشت سر او میخوانیم. همگی جانمازها را روی خاك انداختند و ابوی را مكلف بامامت كردند و پشت سر او اقتدا بستند. سوره حمد را كه بآخر نرسانیده بود؛ مجددا همان عده الواط در تحت ریاست ملا علینقی صدر الشریعه با حربه و اسلحه برگشته؛ مردم را متفرق كردند و برای كشتن ابوی و من دوباره حمله آوردند. جمعی به جلوگیری و دفاع پرداخته در میان جذر و مدهای مهاجمین و مدافعین؛ ما خودمان را بمیان حجره مدرس رسانیدیم و فورا ارسیها را پایین كشیدیم. ملا لطف‌الله شیخ الاسلام و جمعی كه میان حجره بودند از ترس اینكه مبادا مهاجمین بمیان حجره بریزند؛ سریعا برخاسته فرار كردند و ما را تنها گذاشتند. ما هم از خوف اشرار در حجره را بسته؛ دو نفری در میان حجره محبوس ماندیم. آدمهای ما هم كه بیرون بودند؛‌ فرار كرده؛ هم خود را نجات می دادند و هم دوستان و آشنایان را خیر داده بودند. ناگاه دیدیم الواط و مخالفین هجوم آورده؛ یكی از ارسیها را شكستند كه داخل حجره شوند. باز جمعی از مدافعین پیدا شده؛ آنها را عقب زدند و در جلو ارسی صف دفاع بستند. مهاجمین كه از ورود به حجره مأیوس شدند؛ به پشت بام حجره شتافته؛ خواستند كه با بیل و كلنگ حجره را بر سر ما خراب كنند. ناگاه از روزنه‌های ارسی دیدیم كه مصطفی بیگ شهبندر با آقا نصرالله تبعه و جمعی از اتباع عثمانی با حال شتاب مسلحا رسیدند. از دم دروازه مسجد شروع كردند به زدن مردم و مهاجمین را مورد حمله قرار دادند. در ظرف پنج شش دقیفه؛ عرصه حیاط از وجود مخالفین خالی و مملو از جمعیت امدادیه ما شد. رعایای تودار هم كه قریب سی نفری به شهر آمده‌؛‌ در منزل ملا محمد جعفر متولی‌باشی بودند؛ با تفنگ و یراق جنگ در معیت ملا موسی پسر متولی‌باشی؛‌ بكمك ما آمدند. سید عبدالرحمن و سید عبدالرحیم نامان رواندزی هم كه در مسحد خورشید‌لقا خانم (جلو خانه مشیردیوان) نزد ملا عبدالعظیم درس می خواندند؛ با یكعده از طلاب دامن رشادت بكمر زده؛ با خنجر و طپانچه و چماق وارد و بهیئت امدادیه ملحق شندند كه بالأخره ابوی و اینجانب در میان احساسات دوست و احباب بمنزل مراجعت كردیم. نماز جمعه آن روز گزارده نشد. حسام الملك حكمران بواسطه كشته شدن شاه و تزلزل مملكت جرأت دخالت نداشته. تمام این وقایع را كان لم یكن تصور نمودند. تلگرافخانه راپورت قضایا را بدولت داده بودند. حكم تلگرافی از طرف میرزا علی اصغر خان اتابك اعظم خطاب بحكومت صادر شد كه از قراریكه اطلاع رسیده؛ ملا عبدالرزاق امین الاسلام با جمعی از اشرار و اوباش در مسجد جامع بر آقای امام جمعه و پسرش شوریده و قصد قتل ایشان را كرد‌ه‌اند و شما ساكت نشسته‌اید. البته بفوریت از مرتكبین شرارت مجازات كامل بعمل آورده؛ ملا عبدالرزاق را هم تأدیب نمائید و نتیجه را اطلاع بدهید. حكومت از شدت جبن قادر بر هیچگونه اقدامی نبوده؛‌ در جواب گفته بود كه فعلا مقتضی نیست».


دوره دوم فعالیتهای اجتماعی ـ سیاسی شیخ محمد مردوخ كردستانی

این دوره را كه از ربیع الثانی 1325 هجری قمری آغاز می شود؛‌ از مهمترین و برجسته‌ترین دوره‌های فعالیتهای اجتماعی ـ سیاسی مردوخ بشمار می رود و همزمان است با اوجگیری نهضت سراسری مشروطیت در ایران.

تصویر آیت‌الله به شیخ محمد مردوخ کردستانی

در آغاز این دوره؛ میرزا اسماعیل خان ثقه‌الملك به حكمرانی كردستان منصوب می شود. وی هرچند به ظاهر از سوی دولت مركزی حكومت كردستان را در اختیار داشته است؛‌ اما در نهان؛‌ از ملیون بوده و از سوی مشروطه‌خواهان مأمور گردیده بود تا كردستان را با قیام سراسری ایران هماهنگ سازد و زمینه‌های انقلاب مشروطه را در این دیار فراهم آورد. ثقه‌الملك پس از چندی؛ در یك ملاقات خصوصی به رسم استمزاج؛ نظر مردوخ را نسبت به مشروطیت جویا می شود و سپس از وی می خواهد كه به عنوان طلایه‌دار این حركت؛‌ با نهضت مشروطه‌خواهی ایرانیان همگام گردد و اقدامات لازم را در این زمینه آغاز نماید.

مردوخ در پاسخ به دعوت ثقه‌الملك اظهار می دارد: «پیش از این نیز پیرامون این موضوع از سوی دوستانم در تهران اشارتی مبنی بر لزوم تشكیل انجمنهای ملی در كردستان به من شده است». بدینگونه؛‌ مردوخ با جلب حمایت حكمران مشروطه‌خواه كردستان؛‌ به اورامان می رود و به محضر شیخ علی حسام الدین نقشبندی ـ عارف بلند پایه كردستان ـ می شتابد و موافقت وی را درباره بسیج نمودن مردم سنندج و تشكیل انجمنهای ملی حامی نهضت مشروطیت؛ جلب می كند. مردوخ پس از بازگشت به كردستان؛ انجمنهایی در محله‌های شهر سنندج تشكیل می دهد و اقشار مختلف مردم را ـ اعم از علما و اعیان و رجال طراز اول شهر ـ متشكل می سازد و به طرفداری از مشروطیت بیانیه‌ای انتشار می دهد و انجمنی موسوم به (انجمن صداقت) در سنندج تأسیس می نماید.

مردوخ در ادامه این دوره از فعالیتهایش؛ چندین انجمن دیگر ـ به نامهای (حقیقت) و (اخوت) و (صلاحت) ـ در محلات شهر سنندج تأسیس می كند و همچنان در راستای زمنیه‌سازی جهت ظهور نهضت مشروطیت در كردستان؛ می كوشد. پس از سوء قصد به جان محمد علی شاه در محرم 1326 هجری قمری؛ شاه نسبت به مشروطه‌خواهان بدبین می شود و بدینگونه پس از وقوع یك سلسله وقایع در تهران؛ به دستور محمد علی شاه تلگرافخانه ضبط و روابط بین مجلس شورای ملی و ولایات قطع و تحت ریاست پالكونیك لیاخوف روسی حكومت نظامی اعلام می شود. مجلس به توپ بسته می شود و از این پس یك سلسله وفایع تلخ وناگوار در تهران و ولایات ایران رخ می دهد كه این دوره از تاریخ ایران به (دوره استبداد صغیر) اشتهار دارد. در طی این دوره؛‌ ثقه‌الملك حكمران كردستان معزول و شاهزاده ظفر السلطنه بجای وی به حكمرانی كردستان منصوب می شود. سپس انجمنهای ایالتی در سراسر ایران و از جمله در كردستان تعطیل می گردد. در این زمان؛ شیخ محمد مردوخ كه اوضاع و شرایط سیاسی را نامساعد و وخیم می بیند؛ به همراه شیخ نجم الدین حجه الاسلام و شیخ محمد وسیم آغا برا ـ‌ دو تن از روحانیون كردستان ـ‌ سنندج را به عزم تهران ترك می كنند. این سه تن؛ بر سر راه خود؛ هنگامی كه به همدان می رسند؛ تلگرافی به انشای مردوخ مبنی بر كسب رخصت دیدار به حاج شیخ فضل الله نوری در رباط كریم؛ مخابره می كنند. بدین مضمون:

«بتاریخ 6 شوال 1326 هجری قمری؛ حضرت غوث الانام آقای حاج شیخ فضل الله نوری دامت بركاته. در معیت آقایان حجه‌الاسلام و شیخ المشایخ كردستان احرام طوف كعبه حضور بسته با یك قلب مملو از اشتیاق عرض می كنم:

عـــزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده

بازگردد یا درآید؛ چیست فرمان شما؟

الاحقر ـ محمد امام‌ جمعه».

متن جوابیه حاج شیخ فضل‌الله نوری به تلگرام شیخ محمد مردوخ؛ به فاصله چهار ساعت از زمان ارسال پیام:

«حضور حضرت آقای امام جمعه كردستان دامت افاضاته. مقدم آقایان حجج اسلام را بفال نیك گرفته عزم سرافرازی دارید: سلام علیكم طبتم فادخلوها خالدین. فردا ظهری فرزندی حاج میرزا هادی با جمعی از آقایان دیگر در دو فرسخی شهر منتظر قدوم آقایان خواهند بود. چون ملاقات نزدیك است بیش از این زحمت نمی دهد. فضل‌الله نوری».

پس از ملاقات شیخ محمد مردوخ با شیخ فضل‌الله نوری در 12 شوال 1326 هجری قمری؛ همگی با هم بالاتفاق ـ مردوخ و همراهان و شیخ فضل‌الله و همراهان ـ به تهران می روند. این هیئت؛ در مجلسی مركب از سفرا و علما و طبقات مختلف مردم تهران كه در باغشاه منعقد می گردد؛ شركت می كنند. مردوخ در این مجلس به عنوان امام جمعه كردستان لایحه‌ای به طرفداری از محمد علیشاه و در رد مشروطیت قرائت می كند. وی در 28 رجب 1327 هجری قمری باز می گردد.

مردوخ در ادامه فعالیتهای اجتماعی ـ سیاسی خویش؛ در دوم ذیقعده 1327 هجری قمری هیئتی به نام (هیئت ترقی و تهذیب الاخلاق) با شركت متجاوز از دوازده هزار تن از اقشار گوناگون در سنندج تشكیل می دهد. از مهمترین اقدامات این هیئت؛ انعكاس ابراز تنفر و انزجار مردم كردستان از اشغال ایران توسط قوای متجاوز روسی و نیز آماده سازی و بسیج عموم اهالی كردستان جهت شركت در جهاد عمومی بوده است. در این زمینه بخشی از تلگرام هیئت ترقی كردستان؛ به انشای شیخ محمد مردوخ؛ در 12 ذیقعده 1327 هجری قمری به رئیس الوزراء ایران را مرور می نماییم:

«.. ما هیئت ترقی كردستان؛ از طرف عموم اهالی كردستانیان؛ با نهایت استغاثه و تضرع .. رجا و تمنا داریم كه بنام رفع خستگی دلیران آذربایجان و دلاوران بختیاری كه در اعاده مشروطیت بذل مساعی نموده خسته شده‌اند؛ تا ایشان تجدید نفس می نمایند افتخار پیشقدمی این جهاد را به ما شافعی‌مذهبان فداكار مرحمت فرمایند كه خود را پروانه‌وار به آتش دشمن زده؛ صغیر و كبیر و برنا و پیر خود را اولین صف قربانی خاك وطن بسازیم. ما كه ما كه مذهبا خود را در كشتن و كشته شدن مثاب و مأجور می دانیم؛‌ هیچ مانعی برای اقدام به این امر خیر در جلو نداریم و می خواهیم به وسیله این فداكاری مصاف موسعی برای جریده‌نگاران و مورخین عالم تهیه نمائیم كه عرصه میدان جراید و تواریخ را جولانگاه سمند اقدام خود قرار داده؛ معاملات ننگین و فجایع شرم‌آگین را كه همسایگان نسبت به ما ملت ششهزار ایران معمول می دارند؛‌ ثبت و ضبط نمایند».

به عنوان تحلیل پایان این دوره از فعالیتهای اجتماعی ـ سیاسی شیخ محمد مردوخ كردستانی؛ نكاتی چند در این زمینه قابل توجه است:

در این دوره از فعالیتها؛ شیخ محمد مردوخ دو مشی كاملا متضاد را در پیش گرفته است. این دوره با بروز فعالیتهای گسترده وی در قالب تشكیل انجمنهای ولایتی در دفاع از مشروطیت آغاز می شود؛ اما پس از ظهور دوره استبداد صغیر در ایران و تعطیلی انجمنهای ملی ولایتی؛ و ملاقات وی با شیخ فضل‌الله نوری؛ مشی رد مشروطیت را در پیش میگیرد و در باغشاه تهران و در حضور محمد علیشاه؛ علیه مشروطه‌خواهان به ایراد لایحه مبادرت می ورزد. مردوخ خود در این زمینه ـ اتخاذ خط مشی دوگانه و متضاد ـ‌ چنین توضیح می دهد: « ..اگر در مدح استبداد چیزی می نوشتم خلاف وجدان و منافی اقتضای فطرت بود. و اگر در مدح مشروطیت می نوشتم؛ خلاف عقل و اقتضای موقع بود. اگر هم به سكوت می گذرانیدم فرصت از دست می رفت. بعلاوه تصور هم می كردم حكومت و مخالفین شاید در ضمن تحریرات خیراندیشانه خودشان سوابق حقیر را اطلاع داده باشند كه فلانی مشروطه‌خواه است (این حدس و تصور هم از قضا صائب بود. زیرا دو نسخه از بیاننامه افتتاحیه انجمن صداقت را كه سابق ذكر كردیم‌؛ برای حاج شیخ فضل‌الله و امیر بهادر فرستاده بودند. آنچه هم دلشان خواسته بود نوشته بودند). البته در مقابل همچو پیشامدی سكوت موجب پیشرفت آرزوی مخالفین بود».
همچنانكه گذشت؛ بی تردید مردوخ خطر استبداد و ارزش مشروطه را درك كرده بود؛ اما در جریان نهضت مشروطه؛ به‌ ویژه پس از به توپ بسته شدن مجلس و ظهور دوره استبداد صغیر در عهد محمد علیشاه؛‌ گویی علمای سراسر ایران كه در آغاز از طلایه‌داران مشروطه‌خواهی بودند؛ از پیشرفت كارها در مجرای دینی؛ ناامید شده بودند و به تدریج از نهضت كنار كشیدند و اوضاع و احوال آن روزگار را مناسب اعطای آزادیهای بی‌حد و حصر مورد ادعای مشروطه‌خواهان نمی دیدند و صبغه دینی را در جریان نهضت مشروطیت روز به روز كمرنگ‌تر می یافتند. به همین دلیل؛ شیخ محمد مردوخ نیز كه نهایتا از همفكران حاج شیخ فضل‌الله نوری بوده و از مفهوم مشروطیت؛ مشروطه مشروعه را طلب می نموده؛‌ سرانجام در مجلس باغشاه به این نتیجه رسیده كه می بایستی فعلا در رد مشروطه سخن گوید. مردوخ در بخش پایانی سخنرانیش در باغشاه؛ همین نكته را به وضوح بیان می دارد:

«.. ما نمایندگان ملت كردستان به صدای رسا كه عموم سفراء و نمایندگان دول همجوار هم بشنوند؛ صریحا می گوییم ما ملت .. شایسته نعمت مشروطیت نیستیم و مزاج مملكت ایران هنوز استعداد این نوشدارو را پیدا نكرده است. ما هنوز قیم لازم داریم. و امور زندگانی ما در تحت قیمومت و سرپرستی دولت باید اداره شود. اگر هم برای ترقی و سعادت مملكت؛ مشروطه لازم باشد؛ باید خود دولت زمام آن را دست گرفته در اعماق مملكت جاری نماید كه بیش از این در نظر خودی و بیگانه شرمسار نگردیم. رأی ما همین است و بس و غیر از این رأی دیگری نداریم».

پس از مجلس باغشاه؛ شب 24 شوال 1326 هجری قمری حاج شیخ فضل‌الله نوری و جمعی از علما عریضه‌ای به شاه نوشتند و در آن انحلال مجلس شورای ملی را خواستار شدند. اینك متن عریضه:

«بموقف عرض بندگان اعلیحضرت شاهنشاه اسلامیان پناه خلد الله ملكه و سلطانه معروض می داریم در 12 شهر حال ـ شوال 1326 هجری قمری ـ كه كارگزاران دولت جمع كثیری از وجوه علماء و شاهزادگان و وزراء و امراء و اعیان و اشراف و تجار را حسب الامر به دربار گردون مدار احضار نمودند و از طرف قرین الشرف اراده سنیه را باعطاء مجلس شورای عمومی و تأسیس قوانین آن ابلاغ فرمودند تمام حاضرین متفق الكلمه جواب عرض نمودند كه مجلس شورای عمومی منافی با قواعد اسلام است و ممكن الجمع نیست. چنانچه به رأی العین مشاهده كردیم و ما مسلمانان كه در تحت اقتدار سلطنت اسلامیه هستیم ابداً راضی نمی شویم كه وهنی به اسلام و دین ما برسد. و در مقابل احكام اسلامیه شاه و رعیت یكسان است و بر همه لازم است حفظ دین و آیین شریعت سید المرسلین (ص). بعد از آن تلگرافات عموم ولایات و ایالات كه قریب به دویست طغرا بود بعضاً تفصیلاً و بعضی بر وجه اجمال قرائت شد. و پس از آن احكام حجج اسلام و علمای اعلام ولایات گوشزد حاضرین شد و عرایض عدیده متظلمانه در استئمان از این بلیه عظیمه از طبقات علما و اهل علم و طلاب و تجار و اصناف كه غائب از آن محضر بودند یكان یكان خوانده شد. بعد ذلك؛ كلییه حضار مجلس از علما و تمام طبقات بتوسط جناب اشرف صدراعظم عریضه متضرعانه در استدعای انصراف از این عزیمت بحضور باهر‌النور ملوكانه تقدیم داشتند. و پس از استیذان شرفیات حضور معدلت ظهور شدند. و استدعای مجدانه حضوری هم نمودند. و بوعده مراحم ملوكانه و قبول استدعای مقصد اسلامی با صدور دستخط انجم نقط مرخص شدند. تا كنون كه یوم 24 است از ناحیه مقدسه اعلیحضرت همایونی دستخط آسایش شرف صدور نپذیرفته. از آنجایی كه بحكم محكم خلاق عالم جل اسمه حفظ بیضه اسلام در قرون و اعصار بر عهده سلطان وقت و علمای اعلام است از آن روز تا حال همه روزه از داعیان مطالبه انجاز وعد و اصدار دستخط می نمایند و داعیان به دفع الوقت گذرانیده. تا امروز كه مطالبه از حد گذشت چاره ندیده جز شرفیابی در دربار معدلت آثار و بحمد الله نایل شدیم. و از پیشگاه همایونی ایفاء به وعد را جداً مستدعی هستیم. و چون این استدعا از جهت اداء تكلیف شرعی است از صاحب شرع رخصت رجوع نداریم. و متضرعانه جداً دستخط آفتاب نقط را در آسودگی اهل اسلام از اضطراب و وحشت و دهشتی كه‌ در این مرحله دارند از سدء سنیه استدعا داریم. قسم به جمیع معظمات شرعیه ماها بلكه تمام اهالی اسلام این مملكت برای تأسیس مجلس شورای عمومی حاضر نیستند و نتیجه آن را جز هدم دین و هرج و مرج و هدر دماء محترمه و هتك نوامییس اسلامیه چیز دیگر نمی دانیم.

الامر امر الاقدس الاعلی ـ مطاع مطاع (اثر 73 مهر)

دستخط محمد علیشاه در پاسخ عریضه حاج شیخ فضل‌الله نوری:

باسمه تبارك و تعالی

جنابان مستطابان حجج اسلام سلمهم الله تعالی عزم ما همه وقت بر تقویت اسلام و حمایت بشریعت حضرت نبوی (ص) بوده و هست. حال كه مكشوف داشتید تأسیس مجلس با قواعد اسلامیه منافی است و حكم به حرمت دادید و علماء ممالك هم بهمین نحو كتبا و تلگرافا حكم بحرمت نمودند. در این صورت ما هم از این خیال بالمره منصرف و دیگر عنوان همچو مجلسی نخواهد شد. لكن بتوجهات حضرت امام زمان عجل الله فرجه در نشر عدالت و بسط معدلت دستور العمل لازم داده و می دهیم. آنجنابان تمام طبقات را از این عزم خسروانه ما بر نشر معدلت و رعایت حقوق رعیت و اصلاح مفاسد بقانون دین مبین اسلام حضرت خاتم النبیین (ص) و سلامه علیهم اجمعین اطلاع بدهید.

محمد علیشاه قاجار

با تغییراتی كه در اوضاع كشور عثمانی پیش آمد و فرقه اتحاد و ترقی در آن سرزمین پیشرفت نمود؛ سلطان عبدالحمید عثمانی از حكومت خلع گردید. اخبار این قضایا از طریق تلگرافخانه‌های خارجه به ایران می رسید و محمد علیشاه را رعب و هراسی وافر فرا گرفت. فعالیت مشروطه‌طلبان بار دیگر شدت گرفت. از آنجایی كه مرام ملیون عثمانی پیشرفتی حاصل نمود؛ ملیون ایران نیز به پیشرفت كار خود امیدوار گردیدند. در همین اثنا حاج شیخ فضل‌الله نوری هدف گلوله كریم دواتگر قرار گرفت و از ناحیه پا مضروب شد. در این اوضاع و احوال؛ محمد علیشاه از قضیه خلع سلطان عبدالحمید عثمانی خوف نمود و بار دیگر وادار به اعطاء مشروطیت گردید. لذا به جهت حفظ شئونات دربار؛ پس از برپایی یك جشن تشریفاتی؛ از سوی محمد علیشاه دستخط تجدید اساس مشروطیت صادر گردید.

و اما شیخ محمد مردوخ در این مقطع زمانی؛ حاج شیخ فضل‌الله را از پیشرفت امور در جهت مقاصد ملیون آگاه می سازد و از او می خواهد كه به صف ملیون بپیوندد اما شیخ فضل‌الله ناامیدی خویش را از پیوستن به ملیون ابراز می كند و این راه را بی سرانجام می بیند و مرگ را بهتر از زندگی در سایه سفارتخانه‌های فرنگ می داند. اینك عین خاطرات شیخ محمد مردوخ را در همین زمینه مرور می نماییم:

«عین این فلسفه را در خلوت به حاج شیخ گفتم. كه قطعآ پیشرفت با ملیون خواهد بود. بهتر این است كه با ملیون بسازید و یا خود را بمأمنی برسانید كه از رعد و برق آشوب محفوظ بمانید. شیخ در جواب گفت: منهم تصدیق دارم كه پیشرفت با ملیون خواهد بود. ولی در ابتدا منهم طرفدار مشروطیت بودم. بعد ملتفت شدم كه این نغمه نغمه بیگانه است و هیچ مربوط به آشنا نیست. فورا عقیده دیانتی مرا باز داشته از رفقا گسیختم و در منزل خود منزوی شدم. دولتیان مرا به حال خود نگذاشتند و اطراف مرا گرفتند و خواهی نخواهی مرا به زاویه حضرت عبدالعظیم بردم و مرا آلوده كردند تا میرزا مصطفای بیچاره را در آنجا كشتند كه دیگر میانه من با مشروطه‌طلیان خونین شد و بكلی مرا طرفدار شاه معرفی كردند. در باطن هم چو اساس مشروطیت را از منبع غیر اسلامی می دانستم؛ عقیدتا بی‌میل نبودم كه شاه پیش ببرد. تا كار باینجا كشید. كه دیگر سازش من با ملیون دشوار شده. نه آنها مرا می پذیرند و نه من شایسته است روزی طرفدار مشروطه باشم و روزی طرفدار استبداد. پس می ماند شق دوم كه خود را بمأمنی برسانم. هرچه فكر می كنم اینهم برای من میسر نیست. زیرا اگر بخارج بخواهم بروم مخالفین قطعا در بین راه در صدد اتلاف من خواهند بر آمد. چنانكه در شهر هم همین عزم را كردند و مرا مجروح نمودند. منتهی مده بآخر نرسیده بود. و اگر هم بخواهم كه در یكی از سفارتخانه‌ها متحصن شوم؛ با سفارت عثمانی مذاكره كرده‌ام. شارژ دافر (نایب سفیر)‌ صریحا رد كرده است و مرا نمی پذیرد. در سفارتخانه‌های فرنگ هم برای عالم اسلامیت ننگ می دانم كه در تاریخ كفر و اسلام بنویسند یك نفر از علمای اسلام پس از هفتاد سال خدمت به عالم اسلامیت از ترس مرگ پناهنده به سفارتخانه فرنگ شد. برای من مرگ از این تحصن خوشتر است. گفتم چه عیب دارد تشریف بیاوردید برویم كردستان تا ببینیم عاقبت كار به كجا می كشد. گفت این فكر را هم بی‌نتیجه می دانم. زیرا اگر دولت پیش ببرد برای من توقف تهران بهتر است. اگر ملیون پیش ببرند در هر جای ایران باشم توسط حكومت محل با سوء وجوه مرا می خواهند. گفتم كردستان سرحد است فرضا ما نتوانستیم شما را در آنجا حفظ كنیم از آنجا آسان می توانید بخاك خارج مهاجرت نمایید. گفت بنیه و بضاعت مهاجرت بخاك خارج را هم ندارم. آخرین شقوقیكه به نظرم آمده همین است: غمض العینین؛ مد الرجلین؛ قول الشهادتین. رضینا بقضاء الله و نصیر علی بلاء الله. از این عبارت كه دلیل قطع امید از جنس بشر بود حالت بهت و اندوه سنگینی مرا فرا گرفته. پس از مدتی سكوت گفتم: پس در ماندن و نماندن ما در تهران چه می فرمایید؟ گفت: خوب شد خودتان گفتید. حمد خدا را كه آنچه از دولت تقاضا داشتید كاملا بعمل آمده و نواقصی باقی ندارید. می دانم‌ این مدت اخیر هم محض وفاداری و محبت با من در اینجا توقف نمودید. برای اینكه مبادا خدای ناخواسته دچار یك مخاطره بشوید عقیده من بر مراجعت است. حاج فخرالملك كردستانی تازه از حجاز برگشته در صورتی كه صلاح بدانید می خواهیم چند روزی بعنوان نقل مكان به منزل ایشان برویم بعد از آنجا به جانب كردستان حركت نماییم. فرمود: مانعی ندارد. اما به شرط اینكه در منزل حاج فخرالملك زیاد توقف نكنید. هرچه زودتر به كردستان مراجعت نمایید».

برای كسب آگاهی بیشتر از رخدادهای نهضت مشروطیت در كردستان و اقدامات شیخ محمد مردوخ كردستانی و سایر مشروطه‌خواهان سنندجی؛ مراجعه شود به رساله (مشروطیت در كردستان اردلان؛ نوشته دكتر سوران كردستانی).


دوره سوم فعالیتهای اجتماعی و سیاسی شیخ محمد مردوخ

در جریان قیام سالارالدوله قاجار (1329 – 1330 هجری قمری

پس از پناهنده شدن محمد علیشاه به سفارت روس در جمعه 27 جمادی الثانی 1327 هجری قمری، مجلسی مرکب از علما و اعیان و وکلای مجلس در بهارستان منعقد می گردد و با رأی این مجلس، شاهزاده سالارالدوله احمد میرزا قاجار پسر ارشد محمد علیشاه به سلطنت انتخاب و عضد الملک رئیس ایل قاجار به نیابت سلطنت برگزیده می شود. نیز سپهدار اعظم به عنوان رئیس الوزراء و وزیر جنگ و سردار اسعد بختیاری به عنوان وزیر داخله تعیین می گردند. عضد الملک در 5 صفر 1329 هجری قمری فوت می کند و ابوالقاسم خان ناصر الملک قراگوزلوی همدانی به نیابت سلطنت منصوب می شود. وی در 2 ربیع الاول 1329 هجری قمری به عنوان نیابت سلطنت قسم یاد می نماید.

در همین ایام، شیخ محمد مردوخ کردستانی در سنندج، از سوی مرحوم شیخ علی حسام‌الدین نقشبندی (عارف والامقام و مورد احترام کردستان) به اورامان فراخوانده می شود. شیخ حسام‌الدین از وی می خواهد با سالارالدوله قاجار که قصد داشته تاج و تخت را به برادرش محمد علیشاه مخلوع باز گرداند، همکاری داشته باشد و مقدمات تصرف مجدد ایالات و ولایات و حمله به تهران از جانب کردستان را برای شاهزاده فراهم آورد. مردوخ خود در این زمنیه می نویسد:

«با وجود سردی هوا و زیادی برف بر حسب امر شیخ حرکت نموده و در باغه‌کُن ملاقات شیخ به عمل آمد. فرمود مقصود از آمدن شما در این زمستان ملاقات سالارالدوله بود که چند روز قبل با لباس کردی اینجا آمده بود، می گفت در وینه (وین) با محمد علیشاه و شعاع السلطنه ملاقات نموده با هم معاهده بسته‌اند که از دو طرف برای استرداد تاج و تخت موروثی حمله به ایران بیارند. سالارالدوله از طرف کردستان و کرمانشاه، محمد علیشاه و شعاع ‌السلطنه با امیر بهادر و ارشدالدوله از طرف ترکمان. دولت روس هم گویا باطناً با موفقیت ایشان موافقت دارد. رؤسای جاف هم قول مساعدت به سالارالدوله داده‌اند. خیلی منتظر شد که شما را هم ملاقات نماید، چون شما دیر رسیدید، او هم عجله داشت، حرکت کرد. من از طرف شما قول مساعدت به او دادم. قرار شد اوایل بهار او به عشایر جاف به خاک کردستان حرکت نماید. شما هم تا آمدن او زمینه کردستان را حاضر کنید. شاید این بدبختها دوباره به تاج و تخت خود نائل شوند»[1]

مردوخ در اواخر زمستان همان سال به کردستان باز می گردد و قضیه را به حاج میرزا عبدالله خان امیرنظام حکمران کردستان اطلاع می دهد. امیرنظام نیز مشروح قضیه را به وزارت داخله مخابره می کند؛ اما قوام السلطنه وزیر داخله قضیه را به کل تکذیب می نماید و اظهار می دارد که: «این حرفها بی‌اصل است و ما اطلاع داریم که حالا سالارالدوله در خیابان شانزه‌لیزه پاریس قدم می زند»[2]

سالارالدوله پس از مدتی از سمت آذربایجان وارد ایران می شود و به تهیه ملزومات اردو و جمع‌آوری قشون اقدام می کند. پس از چندی، محمد علیشاه نیز از جانب اُدسا به سوی ایران حرکت می کند. در اواخر جمادی الثانی 1329 هجری قمری سالارالدوله به نزد محمود پاشای جاف می رود و در آنجا به گردآوری اردو مبادرت می کند. متعاقب این اوضاع، شب 2 رجب 1329 هجری قمری پیک سالارالدوله خطاب به اعیان و اشراف و رجال سنندج، می رسد و به آنها دستور داده می شود که مشروطه‌طلبان را دستگیر کنند. همان شب رئیس فوج دولتی همدان که در کردستان مستقر بوده، از فرط خوف و هراس با فوج و توپخانه، سنندج را ترک و فرار می کند. دیگر مأموران دولتی نیز هریک در صورت امکان، از شهر می گریزند. روز جمعه 10 رجب 1329 هجری قمری سالارالدوله با جمعیت جاف و عشایر سرحدی کردستان به نزدیکی سنندج می رسند. عموم اهالی شهر و نمازگزاران جمعه و در رأس آنها حاج شیخ محمد باقر به استقبال آنها می شتابند. عصر شنبه 11 رجب، بخشی از اردو و سپس 12 رجب 1329 هجری قمری خود شاهزاده سالارالدوله با صدو پنجاه نفر از رؤسا و بزرگان اردو، به قلعه حکومتی دار الایاله سنندج وارد می گردند. سالارالدوله بلافاصله پس از ورود، مردوخ را به قلعه حکومتی احضار و از وی تقاضای همکاری می کند. مردوخ خود در این زمینه می نویسد:

«ساعت چهار از شب رفته آدم به سراغ اینجانب فرستاد. به مجرد ملاقات، قرآن کوچکی که حمایل کرده بود، از بغل درآورد و گفت بحق این قرآن اگر من پیش ببرم، شما در مقدرات من و برادر من شریک خواهید شد. شما هم باید قسم یاد نمایید که به من خیانت نکنید و مشروطه را از خیال خود خارج نمایید. گفتم قسم حضرت اقدس برای من در عین این اقتدار منتهی درجه صمیمیت حضرت اقدس را به من ثابت می کند که مرا بی‌اختیار وادار به بذل جان و مال می نماید. ولی قسم من برای حضرت اقدس والا در این نصف شب که چند هزار نفر عشایر اطراف مرا گرفته‌اند، ضعف نفس مرا نشان می دهد. بنابراین بدون قسم از صمیم قلب قول می دهم که توانایی خودم را در این مقصد به مصرف برسانم. به شرط اینکه حضرت اقدس هم در مواقع لازمه عرایض صادقانه مرا توجه بفرمایند. شاهزاده به همین قول ساده که خالی از هرگونه آلایش بود قناعت فرمود .. مختصر تا شاهزاده در کردستان بود، شب و روز مرا راحت نگذاشت. اول آفتاب تا ساعت شش و هفت از شب رفته در دارالحکومه معذب بودم و هیچ اقدامی بدون حضور من نمی کرد. حتی تمام تحریرات کتبی و تلگرافی او به عهده اینجانب بود»[3]

یک روز پس از ورود سالارالدوله به شهر، مابقی اردو به همراه شیخ علاءالدین و شیخ صادق و شیخ مظهر برادران شیخ حسام‌الدین و شیخ غنی مردوخی نماینده محمودپاشای جاف به شهر وارد می شوند. به این ترتیب در روزهای بعد نیز به تدریج رؤسای عشایر کردستان با جمعیت جنگی خود به شهر وارد می شوند و به سالارالدوله می پیوندند. از جمله سلیمان خان شرف‌الملک و حسین خان مظفر السلطنه و عباسخان ظفر السلطان (سردار رشید) و همچنین داودخان کلهر (از کرمانشاه)، جزو آن دسته از رؤسای عشایر هستند که در این اردوکشی به سالارالدوله پیوسته‌اند.

در 21 رجب 1329 هجری قمری محمد علیشاه مخلوع و برادرش شعاع السلطنه و امیر بهادر با ششهزار نفر ترکمان وارد گمیش تپه ـ در سرحد روسیه بر ساحل دریای خزر ـ‌ می شوند. سپس شاه به سپهدار تلگراف می زند که تهران را قبضه نماید. وکلای مجلس در جلسه 28 رجب رأی به اخراج و تبعید سپهدار اعظم و محتشم السلطنه و معاون الدوله می دهند. در کردستان، سالارالدوله در 2 شعبان 1329 هجری قمری در معیت شیخ محمد مردوخ از سنندج به کرمانشاه عزیمت می کنند. در روز سوم عزیمت، اعلانی در تهران انتشار می یابد، بدین مضمون:

«وکلای مجلس در جلسه 2 شعبان 1329 هجری قمری، بر حسب پیشنهاد مستر شوستر آمریکایی خزانه‌دار کل ایران، برای اعدام کنندگان شاه و برادرانش جایزه تصویب کرده‌‌اند». در 7 شعبان 1329 هجری قمری سالارالدوله به همراه اردویش به کرمانشاه می رسد. در 9 شعبان, تلگرامی از سان پطرزبورگ از سوی محمد علیشاه قاجار می رسد؛ بدین مضمون: «از آستارا به سان پطرزبورگ به بغداد به کرمانشاه ـ برادر عزیزم سالارالدوله؛ من با ششهزار سوار بلباس و ترکمان برای برای طهران آمدم. شما هم خیلی زود خودت را به دروازه طهران برسانید. ابداً به اردوی تیاتر طهران اعتنا نکنید. همه با هم سه هزار نفر بختیاری و غیره است. هرچه زودتر خودت را برسان چونکه دیر رسیدن شما می تواند سکته بزرگی به نقشه اردوی ما برساند ـ محمد علیشاه قاجار».

سالارالدوله نیز در پاسخ، تلگرامی به مضمون زیر به محمد علیشاه مخلوع مخابره می کند:

«از کرمانشاه به بغداد، به سان پطرزبورگ، به آستارا، به اردوی شاهنشاهی؛ خاکپای مبارک اعلیحضرت قوی شوکت اقدس شاهنشاهی محمد علیشاه قاجار ارواحنا وارواح العالمین فداه. بنده هم با بیست و پنج هزار سوار عشایر جاف و کردستانی و کلهر و سنجابی و پشتکوه والی و افواج کردستان و کرمانشاه و گروس در کرمانشاه هستم. انتظار نظرعلیخان و قوای لرستان را دارم. همدان را هم تصرف نموده‌‌ام. در همین دو سه روزه با خواست خداوندی و اقبال بی‌زوال شاهنشاهی به جانب طهران حرکت خواهم نمود که در آنجا خاکپای مبارک همایونی را با یک دنیا مسرت و شادمانی بوسیده، در مقابل تخت شاهنشاهی گردن چاکری خم نمایم. جان نثار سالارالدوله».

در روز 12 شعبان 1329 هجری قمری، تلگرام دیگری از سوی محمد علیشاه به سالار الدوله می رسد؛ بدین مضمون: «برادر عزیزم سالارالدوله. تلگراف شما به من رسید؛ از مندرجاتش خیلی خوشوقت شدم. قوه طهران خیلی حقیرتر است از آنچه شما تصور می کنید؛ چون مقصود ما گرفتن طهران است، شما باید هرچه می توانید زودتر قشونتان را بفرستید برای گرفتن طهران. قشون تیاتر طهران حالا در ایوان کیف است. از این سبب با عجله بیایید؛ چوهن دیر رسیدن شما می تواند بکلی کار ما را خراب کند. محمد علیشاه قاجار».

نیز در 13 شعبان 1329 هجری قمری، تلگرام دیگری از سوی محمد علیشاه به سالارالدوله می رسد؛ بدین مضمون: «برادر عزیزم سالارالدوله. اردوی خودت را دو قسمت بکنید. یک قسمت را به دروازه همدان و قسمت دیگر را به دروازه شاه عبدالعظیم برسانید. خود شما هم در شاه عبدالعظیم منتظر من باشید که از قصر قجر به شما خواهد رسید. من هم علاوه بر ششهزار سوار سابق، هشتهزار سوار ترکمان حاضر دارم. از سه خط به دروازه قزوین و یوسف آباد و دروازه دولاب می فرستم. خود ما هم فردا حرکت می کنیم. معجلا خودت را برسانید که در شاه عبدالعظیم سفرای دول همجوار با اهل تهران شما را استقبال می نمایند. محمد علیشاه قاجار».

متعاقب این تلگرامها، سالارالدوله مصمم می شود که هرچه زودتر با قشون خود به سوی طهران به راه افتد. وی از شیخ محمد مردوخ کردستانی می خواهد که در کرمانشاه بماند و انتظام آن شهر را به دست گیرد. مردوخ در ابتدا زیر بار نمی رود و عده قلیل افراد تحت امر خود را شصت سوار رمشتی بوده‌اند، برای انجام این مأموریت مهم کافی نمی داند. سالارالدوله پافشاری می کند. مردوخ که اساساً لشکرکشی سالارالدوله را عبث می داند، همچنان تعلل می ورزد؛ اما سرانجام به وی پیشنهاد می دهد که حاضر است عضد السلطان برادر شاه را که در عراق به سر می برده، به ایران باز گرداند. بدینگونه، مردوخ در 14 شعبان 1329 هجری قمری به همراه شاهزاده احمد میرزای توسرکانی و سالار مؤید کرمانشاهی، جهت بازگردانیدن عضد السلطان از کرمانشاه خارج می شوند و به سوی عراق به راه می افتند. در نزدیکیهای دولت آباد به سواران امیرمفخم بختیاری برخورد می کنند و با آنها درگیر می شوند. پس از یک رشته جنگ و گریز، مردوخ و همراهان در کاروانسرایی در آن حوالی پناه می گیرند. سپس در ادامه راه، پس از عبور از قصبه دولت آباد، سرانجام در 17 شعبان 1329 هجری قمری، به قریه آستانه منزلگاه شاهزاده عضد السلطان می رسند و او را حاضر به بازگشت به کرمانشاه می نمایند. بدینگونه، مردوخ و همراهان و شاهزاده، در راه بازگشت به کرمانشاه، در 23 شعبان 1329 هجری قمری به کنگاور می رسند و در آنجا در منزل صاری اصلان خان اتراق می کنند و ورود خویش را طی تلگرامی به سالارالدوله اطلاع می دهند که پاسخ آن چنین است: «از کرمانشاه به کنگاور. خدمت جناب مستطاب شریعتمدار حجت الاسلام آقای امام جمعه سلمه الله تعالی. از زحمات جنابعالی بی‌نهایت امتنان دارم. انشاءالله ملاقات نزدیک است. صبح زود حرکت فرموده تشریف بیاورید که یک دقیقه زودتر برادر عزیزم را به آغوش بکشم. سالارالدوله».

مردوخ و همراهان و شاهزاده عضد السلطان در 23 شعبان 1329 هجری قمری وارد صحنه می شوند. در آنجا مورد استقبال علیرضا خان گروسی واقع می شوند. سپس در 24 شعبان از صحنه به عزم کرمانشاه به راه می افتند. در نزدیکی بیستون، داودخان سردار مظفر و حاج محمد خان ارفع الملک اردلان به استقبال آنان می روند و سپس مردوخ و سواران و مستقبلین به کرمانشاه وارد می شوند. در دارالحکومه کرمانشاه، خود شاهزاده سالارالدوله با حضور عموم رجال و علمای شهر به پیشواز آنها می شتابند.

.. اما در همین ایام، از سوی رئیس الوزراء ایران اعلامیه‌ای بدین مضمون صادر می گردد:

«در 4 شعبان 1329 هجری قمری، بر حسب رأی مجلس مقدس اعلان می شود کسانی که محمد علی میرزا را اعدام یا دستگیر نمایند، یکصد هزار تومان به آنها داده می شود. کسانی که شعاع‌السلطنه را اعدام یا دستگیر نمایند، بیست و پنج هزار تومان به آنها داده می شود. کسانی که سالارالدوله را اعدام یا دستگیر نمایند، بیست و پنج هزار تومان به آنها داده می شود و نیز اخطار می شود که اگر داوطلبان خدمات مزبوره بعد از انجام خدمت کشته شوند، مبلغهای فوق‌الذکر به همان نسبت به ورثه آنها داده خواهد شد. و این مبلغ در خزانه دولت موجود است. و بعد از انجام خدمت نقداً به آنها پرداخت می شود ـ محل امضاء رئیس الوزراء ـ مطبعه تمدن طهران».

سالارالدوله نیز متقابلاً تلگرام مفصلی بدین مضمون به مجلس مخابره می کند:

«طهران ـ هیئت جامعه محترمه مجلس ملی را زحمت افزا می شوم. از کردستان تلگراف کردم، جوابی ندادید. به جای اینکه ملتفت نکات آن تلگراف بوده و به حال مملکت با یک دوربین حقیقت‌بینی نگاه کنید، چاره رفع امراضی که خود باعث شده‌اید، بجویید. تدبیری که کرده‌‌اید رأی به کشتن من و دادن رشوه به کشنده من دادید. با اینکه من خود به پای خویش برای کشته شدن و فدا شدن به این آب و خاک آمده‌ام. ولی این را ندانسته‌اید که ایرانیان حقیقی خداشناس هرگز به نعمای صد و پنجاه ساله قاجاریه کفران نکرده، خصوصاً به اولاد مرحوم مغفور مظفرالدین شاه نور الله مضجعه سوء قصدی نخواهند داشت. زیرا ایرانیان به منزله برادرهای ما و کلاً فرزند پادشاه که سایه و برگزیده خداست، هستیم. نسبت به یکدیگر خلافی نمی کنیم. گویا اجازه به هم‌مسلک و طریقه خودتان داده‌اید، نقلی ندارد. دعاهای سی کرور ایرانیان حافظ ما بوده و هست. اما کشته شدن من چاره وضع حاضره دولت و ملت ایران را که شماها وکلای رعایای آن هستید، نمی کند. وظیفه خداشناسی و حفظ حقوق این بیچاره‌ها که حقوق خود را به شما واگذار کرده‌اند، این است که اغراض شخصی را کنار بگذارید، ترک هوی و هوس شخصی خودتان بکنید. قدری به حال حاضره مملکت و این رعیت بدبخت فکری بکنید. چنانچه در آن دوره اول وکلاء مجلس به التماس و نصایح اعلیحضرت اقدس محمد علیشاه ارواحنا فداه را گوش ندادند. وکلای آن دوره محض پیشرفت مقاصد فاسده خودشان مغرور به اشرار دوره خودشان شدند و آنچه کردند عاقبت خودشان گرفتار وخامت آن گردیدند. دو سال تمام در تمام ایران خونها جاری و خانه‌ها خراب شد، تا عاقبت بعد از استعفای اعلیحضرت به گمان اینکه دیگر رفع معایب می شود، به عکس بدتر شد. چنانچه امروز نه تنها اهالی اروپا و آسیا و آمریکا تصدیق دارند، بلکه وحشیهای افریقا هم منکر نیستند که صد هزار مرتبه بدتر شده. حالا صریح می نویسیم؛ چند سوار بختیاری و چند نفر الواط طهرانی یک دولت ایران منظم نخواهند کرد. دو هزار سوار بختیاری سه ماه است تلاش می کنند، از عهده یک طایفه مال رسد که یک تیره از بیرانوند است برنیامدند. عاقبت فراراً به بروجرد آمدند. بعلاوه، خود بختیاریها می دانند اگر آن اقدام طهران از آنها پیشرفت کرد، به واسطه رنجشی بود که عموم ما از اعلیحضرت محمد علیشاه داشتیم؛ و الا چطور ممکن است اهالی ایران زیر بار این مهملات بروند. آقایان وکلاء بحق خدایی که جان من و همه مخلوق در ید قدرت اوست، شماها باعث ریختن خون این مسلمانان شده‌اید و خواهید شد. بالأخره نتیجه چه خواهید داشت؟ اعلیحضرت قدر قدرت محمد علیشاه این دو روزه وارد طهران می شود. منهم خواه صحیح بدانید، خواه اغراق تصور کنید با سی هزار نفر اگر زیاد نباشد، کمتر نیست، فردا حرکت می کنم. البته شماها بی‌خبر هستید و به شماها حقیقت مطالب را نگفته‌اند. از دروازه کرمانشاهان الی نوبران متصل اردوست که در حرکت است. در آذربایجان شاهسون و شجاع الدوله؛ در گروس متجاوز از سی هزار سوار و همینقدرها پیاده؛ که به آنها حکم شده از راه زنجان عازم طهران بشوند. تصور بفرمایید تاطهران این جمعیت و این اردو چه خرابیها خواهد رسانید. و از این خط به مردم چه خواهد گذشت؟ بحال این مردم که آنها را آلت پیشرفت مقاصد خود کرده‌اید،‌ دلتان بسوزد؛ زیرا عند الله و عند الرسول به قید قسم و قرآن مسئول و حافظ حقوق آنها شده‌اید. بحق پروردگار قسم که هرگز صرفه نخواهید برد. گوش به مهملات پاره‌ای مغرضین ندهید. چاره بکنید که ایرن از این ویرانی خلاص شود. مملکت صاحب یک پادشاه و یک مجلس ملی و یک ترتیب صحیحی بشود. این حرکات شماها جز اینکه روز به روز کار را بدتر کند، فائده دیگری ندارد. منتهی تا ده روز دیگر هم به همین حال حاضر بماند، با تأییدات الهی این موهومات پرستی شماها ده روز دیگر بهم خواهد خورد. صاحب مملکت انشاءالله به پایتخت مملکت وارد خواهد شد. ترتیب صحیحی برای مجلس و دولت و ملت خواهد داد. خوب است این خدمت از دست شما به نوع و آب و خاک خودمان جاری شود. این استعداد که ده روز است متصل در حرکت هستند، تا حال در خانه‌های خودشان بودند. بد یا خوب گذشت. من که مثل شما مالیات یک مملکت ایران یا گمرک یا بانک در دست ندارم که متصل پول بدهم. این مخارج این آذوقه این جمعیت معلوم است که ضرر و خسارتش به رعیت می رسد. چرا راضی می شوید که این بیچاره‌ها با این عدم محصول در زیر دست و پا پایمال شوند؟ خلاصه هرگاه میل دارید به تلگرافخانه بیایید، منهم می آیم. مذاکرات لازم می شود. آن وقت با یکی دو هزار سوار زبده می آیم به خاکپای مبارک اعلیحضرت اقدس محمد علیشاه ارواحناه فداه مشرف می شوم. امورات را به طور خوش و خوبی اصلاح می کنم. ذات مقدس شاهانه به قید قسم، وعده همه نوع لطف و مرحمت پدرانه به ایرانیان فرموده‌اند. بعد از تشریف فرمایی به پایتخت وفا به عهود خود خواهند فرمود. اگر جوابی ندهید و چاره و تدبیر را بی‌اعتنایی بدانید، به تصور آنکه فلان آقا برای کشتن سالارالدوله یا شعاع السلطنه رفته؛ یا سردار محیی مأمور شده؛ یا فلان فکلی چه وعده کرده .. و الله. بالله. تالله جز مسخره به شما و خرابی ایران، هیچ فایده‌ ندارد. زیرا شماها با خواست خدای قادر متعال می جنگید و این محال است که موفق شوید. به دلایلی که در دست دارم، آنچه می نویسم در کمال قوت قلب است. اگر شماها هم غرض را کنار بگذارید، هیچیک از شماها هم نخواهد بود که اظهارات مرا تصدیق نکند. بالجمله برای اتمام حجت این تلگراف را می کنم. سواد آن را هم به قنسول خانهای خارجه مقیم کرمانشاه فرستادم. اگر تا عصر جواب نرسد، صبح حرکت خواهم کرد؛ حال مختارید. و مقصودم این است که ملل عالم در جراید این تلگراف را ملاحظه کنند، بدانند که ما باعث ریختن خون مردم و خرابی خانه آنها نشدیم؛ شماها باعث شده‌اید. به علمای عتبات عالیات هم سواد این تلگراف را مخابره نمودم. سالارالدوله قاجار».

در 27 شعبان 1329 هجری قمری، سالارالدوله شاهزاده فضل‌الله میرزای عضد السلطان را به شیخ محمد مردوخ می سپارد و خود با بیست و پنج هزار نفر عشایر و نظام به سوی تهران رهسپار می گردد. در این ایام قوای سالارالدوله در راه خود به سوی تهران، به هر روستایی که می رسند، آنجا را غارت و عابرین را نیز لخت می کنند. بدینگونه، قوای سالارالدوله از غرب، و قشون محمد علیشاه از شمال ایران با قوای دولت مرکزی درگیر می شوند. قوای شاه در ابتدا موفقیتهایی کسب می کنند؛ اما در نهایت در 11 رمضان 1329 هجری قمری در برابر قوای یپرم ارمنی و عشایر بختیای، در نزدیکی امامزاده جعفر ـ واقع در جنوب شرقی تهران ـ شکست می خورند. سپس در 17 رمضان، اردوی شاه در سوادکوه از اردوی معین همایون بختیاری شکست می خورد و لذا شاه و شعاع السلطنه و امیر بهادر می گریزند. درباره این شکست، مردوخ می نویسد:

«این خبر را من رمزاً به سالارالدوله اطلاع دادم که دیگر میدان، میدان شماست. اگر پیش ببرید خودت صاحب تاج و تخت خواهید شد؛ ولی در دل واهمه داشتم که حالا یپرم و بختیاریها از طرف شاه و شعاع السلطنه آسوده خاطر شده‌اند. اگر متوجه سالارالدوله بشوند، قطعاً اردوی غارتگر چپاولچی او ایستادگی نخواهند کرد»[4].

روز 3 شوال 1329 هجری قمری، سردار بهادر و سردار محتشم و سردار جنگ و یپرم ارمنی با دو هزار نفر بختیاری و مجاهد در باغشاه و ساوه با اردوی سالارالدوله روبرو می شوند و سرانجام اردوی سالارالدوله شکست می خورد و خود او هم با شاهزاده احتشام‌الدوله بروجردی رو به همدان می گریزند. در این گیرودار علیرضا خان گروسی و جعفر سلطان اورامی، راه را بر مجاهدان و بختیاریها می بندند و سالارالدوله را از تعاقب آنها نجات می دهند.

در همین ایام، شیخ محمد مردوخ در کرمانشاه، شاهزاده عضد السلطان را نگهداری می کند و انتظام این شهر را تأمین می نماید؛ اما به تدریج با وخیم‌تر شدن اوضاع، و انتشار خبر شکست سالارالدوله در حوالی طهران، مردوخ و شاهزاده عضد السلطان به شهبندرخانه عثمانی در کرمانشاه پناهنده می شوند. در آنجا، جمعی از تجار کرمانشاه به شهبندرخانه ریخته، تحصن می تحصن می نمایند و مطالبات خویش را از شاهزاده می خواهند. پس از بروز یک سلسله وقایع در شهبندرخانه در همین زمینه، سرانجام با نقشه و چاره‌سازی مردوخ و یاری داود خان کلهر، شاهزاده از چنگ تجار متحصن در شهبندرخانه رهایی می یابد و بدینسان، مردوخ و شاهزاده از آنجا دور می شوند. در راه بازگشت، شبی را در کاروانسرای ماهیدشت بسر می برند و فردای آن روز، شیخ محمد مروخ رو به کردستان، و شاهزاده به سوی اسلامبول رهسپار می شوند.

مردوخ و همراهانش پس از چند روز توقف در منزل عباسخان سردار رشید، در راه بازگشت به سنندج، در گردنه خراجیان مورد حمله دو نفر راهزن قرار می گیرند. در همین زمینه، مردوخ خود می نویسد:

«جلو اسب را برگردانده خواستم خود را به سنگری برسانم دیدم پنج نفر دیگر پشت سر ما را گرفته‌اند. ناچار از اسب پایین پریده زدم به کوه. دست چپ سنگ بزرگی را دست آورده سنگر کردم. باقی آدمها هم که سه نفر بودند هر سه پشت سر من پیاده شده هریک پشت سنگی را گرفتند. من فقط یک طپانچه ده تیر همراه داشتم. از شلیک ده تیر بقدری تفنگچیها پراکنده و بیچاره شدند که به التماس درآمده اسب و تفنگ و قطار فشنگ .. را جا گذاشته فریاد زدند که راه بدهید ما می رویم و کاری به کار شما نداریم. آقای شیخ وهاب ما را به این کار غلط وادار کرد. پرسیدم شما چکاره هستید؟ گفتند: ما آدم شیخ وهاب پسر عموی (سیدالدوله) شیخ قیدار دولت‌آباد هستیم. از دیروز ما را به این گردنه فرستاده که شما لیره و اسب و اسلحه همراه دارید. شما را لخت کرده برای او ببریم و حالا گرفتار این قضا شده‌ایم. این را که گفتند، دیگر متعرض آنها نشده، راه را بر ایشان خالی کردیم تا از تیررس خارج شدند. منهم پیاده تا بالای گردنه آمدم و آدمها سالماً اسبها را بالا آورده سوار شدیم و به قریه لون آمده شب را در آنجا ماندیم و تفصیل را برای سادات لون نقل کردیم. سادات گفتند از دیروز عصری این تفنگچیها در این گردنه هستند و به این جهت آدم ما جرأت نکرده از آنجا عبور نماید. بعد این واقعه، در آن نواحی اشتهار غریبی پیدا کرده بود که فلانی با ده تیر ده تفنگنچی را شکست داده است. بیشتر سبب این انتشار خود همان تفنگچیها بودند که برای مردم نقل کرده بودند»[5].

سرانجام مردوخ در 6 ذیقعده 1329 هجری قمری به شهر سنندج باز می گردد. پس از چندی، دوباره نامه‌ای از سالارالدوله به دست وی می رسد، بدین مضمون:

« .. چون در باغشاه خبر رسید که شاه عقب نشسته ما هم بر حسب اقتضاء سیاست عقب نشستیم و قرار دادیم این زمستان را در کرمانشاه بمانیم و به اداره خوزستان و لرستان و عراق بپردازیم تا انشاءالله موسم بهار دوباره اعلیحضرت محمد علیشاه از سمت شمال و ما از سمت جنوب حمله به تهران ببریم و کار را یکسره کنیم. فعلاً من در اینجا تک و تنها هستم لازم است بفوریت حرکت کرده اینجا بیایید هر عده هم که سوار حاضر دارید با خود بیارید. سالارالدوله شاهنشاه کل ممالک خوزستان و لرستان و عراق عجم».

مردوخ نیز متقابلاً نامه‌ای به مضمون زیر به سالارالدوله می نویسد:

«که پاکت حضرت اقدس والا اعلیحضرت شاهنشاهی را زیارت کردم مهر سر پاکت و مضمون مارک و مفاد دستخط مبارک را که با هم سنجیدم سراسر (شتر گاو پلنگ) بود. مهر لقب سالارالدوله با کلمه شاهنشاهی منافات دارد. استعمال شیر و خورشید هم علامت دولت ایران است با حکومت قسمتی از ایران خارج از تناسب است. دعوت اینجانب هم اهل کردستان هستم و اسم کردستان جزو مارک نیست بی‌مورد است. در نتیجه عرض می کنم که هرچه زودتر این مارک و این فرم پاکت را تغییر داده نگذارید منتشر شود که خنده‌آور است. زیرکانند از یسار و از یمین + از پی رد و قبول اندر کمین. راجع به شرف‌اندوزی خود فقیر هم چون تازه وارد شده‌ام و کسالت مزاج هم مستولی است تمنا دارم اجازه بدهید که این زمستان را در کردستان باشم. انشاءالله موسم بهار اعلیحضرت شاهنشاهی از طرف شمال با قوای ترکمان و حضرت اقدس والا هم از طرف کرمانشاه با قوای کلهر و لرستان و اینجانب هم از طرف کردستان با قوای (رمشت) به جانب طهران حرکت می کنیم. مستدعی است که به کابینه شاهنشاهی امر فرموده هر هفته فقیر را از سلامت ذات خجسته صفات مبارک و جریان امور بی‌اطلاع نگذارند. جمال گر ننمایی، خبر دریغ مدار».[6]

در 19 صفر 1330 هجری قمری، یار محمد خان کرمانشاهی با دویست سوار به کرمانشاه یورش می برد و سردار رشید و داود خان کلهر و سالارالدوله هر سه می گریزند. در همین حمله، شرف‌الملک کردستانی و برادرش جواد خان به دست حاجی نعلبند و دارودسته‌اش به قتل می رسند. سپس به تقاص خون شرف‌الملک، سردار رشید با قوای جوانرود و روانسر و کمانگر به کرمانشاه حمله می کنند و یارمحمد خان را شکست می دهد و کرمانشاه را به تصرف در می آورد. آنگاه سردار رشید شخصاً اعظم‌ الدوله و پسرش فخیم السلطنه را دستگیر، و به تقاص خون شرف‌الملک و برادرش، در کرمانشاه آنها را اعدام می کند. مردوخ در این زمینه می نویسد:

«این حرکت رشیدانه به شاهزاده ثابت نمود که عشایر کردستان در کرمانشاه نمی خواهند دلسوزانه برای او کار بکنند و او را بازیچه دست خود قرار داده‌ و هر روز برای نهب و غارت به سمتی می دوانند. اگر نه شکست دادن به یپرم و بختیاری در باغشاه با آن عده کثیر مشکلتر از بیرون کردن یارمحمد از کرمانشاه نبود»[7].

پس از این حوادث، سالارالدوله در 25 ربیع‌الاول 1330 هجری قمری، به جمع‌آوری قوا اقدام می کند و از شیخ محمد مردوخ استمداد می طلبد و از وی می خواهد که شهر کرمانشاه را اداره کند و انتظام آن نواحی را به دست گیرد. مردوخ در 8 ربیع‌الثانی 1330 هجری قمری، ضمن جمع‌آوری قوا از رمشت و کامیاران، به کرمانشاه می رود. در اواسط جمادی الاولی 1330 هجری قمری، شیخ علاءالدین نقشبندی و ملا عبدالله مفتی نیز از کردستان به آنها ملحق می شوند. صاری اصلان خان نیز از کنگاور احتیاجات اردو را تأمین می کند. در 5 جمادی الثانی 1330 هجری قمری، اردوی سالارالدوله از قوای دولتی شکست می خورد. پس از آن طی یک سلسله جنگ و گریز در میان قوای سالارالدوله و قشون دولتی، دوباره قوای سالارالدوله شکست می خورد و عقب می نشیند. شیخ محمد مردوخ در این اوضاع، جهت جمع‌آوری قوای امدادیه به روانسر می رود و همراه با سردار رشید، رؤسای عشایر جوانرود و قبادی و ولدبیگی و ایناخی و باباجانی را بسیج می کنند و همه با هم پیمان می بندند که سالارالدوله را یاری رسانند؛ اما این کوششها نیز به علت شکست مابقی قوای سالارالدوله و فرار خود سالارالدوله بی‌نتیجه می ماند و به ناچار مردوخ به سنندج باز می گردد. سالارالدوله پس از شکست اخیر، به عشایر کردستان پناه می برد و اردوی اورامان و کوماسی و دزلی را به سوی سنندج حرکت می دهد.

در نتیجه، عشایر منطقه طغیان می کنند و کلیه روستاها را تا نزدیک سنندج اشغال می نمایند. در اواخر شعبان 1330 هجری قمری، سالارالدوله در نامه‌ای به مردوخ، او را به اورامان فرا می خواند:

«در هواربوک هستم چشممم را زنبور زده زود بفرستید شهر مقداری امانیک (آمونیاک) برای من بیاورند و خودتان هم سریعا‍ً لازم است اینجا بیایید؛ زیرا زبان این خرها را شما بهتر می دانید (کنایه از مثل مشهوری که می گویند: زبان خر را خلج می داند. منظور خوانین اورامان است) ..»[8]

اما مردوخ در پاسخ می نویسد: « .. چون تازه عیال اینجانب فوت کرده و مردم از هر طرف برای فاتحه‌خوانی می آیند، مقتضی نیست در منزل نباشم؛ به این جهت فعلاً از شرفیابی معذورم. اما راجع به قسمت دانستن زبان خرها .. از همان ساعت که آنها دنبال حضرت اقدس والا افتادند، ما خریت آنها را تصدیق کردیم و معتقد شدیم که حضرت اقدس والا در فهمیدن زبان آنها گوی سبقت را از همه کس ربوده‌اند. با این حال، باید دعا کرد که خداوند برکت به خریت آنها بدهد، تا بتوانیم قانون خرسواری را ادامه بدهیم»[9].

در غره شوال 1330 هجری قمری، سالارالدوله با قوای جوانرود و کرمانشاه، وارد سنندج می شود و اداره امور را به دست می گیرد و پس از چند روز یارمحمد خان کرمانشاهی و عبدالکریم بیگ وکیل جوانرود را مأموریت می دهد که کرمانشاه را تصرف نمایند. یارمحمد خان در این مأموریت کشته می شود و اردویش متلاشی و متفرق می گردد. با انتشار این خبر در سنندج، اورامیها نیز پا به فرار می نهند.

در 21 شوال 1330 هجری قمری، سالارالدوله به همراه وکیل‌الملک و سیدالدوله و سواره شیخ اسمعیلی از سنندج خارج و به سوی محال اسفندآباد رهسپار می شوند. سالارالدوله در حوالی شهر، وکیل‌الملک را مرخص می کند. سپس در اسفندآباد، سیدالدوله و شیخ اسمعیلی را نیز مرخص می سازد و خود با چند سوار به سوی آذربایجان می رود. و این پایان کار سالارالدوله است در کردستان ..


دوره چهارم فعالیتهای اجتماعی/ سیاسی شیخ محمد مردوخ کردستانی

مقارن با سالهای جنگ اول بین‌الملل

(1334 – 1335 هجری قمری)

روز 26 رمضان 1332 هجری قمری، جنگ اول بین‌الملل اعلام می گردد. در طی این جنگ عالمگیر، زمامداران و رجال سیاسی ایران به دو دسته تقسیم می شوند. یک دسته از آنها موسوم به (مهاجرین) به ریاست نظام السلطنه مافی و به طرفداری از آلمان و عثمانی در دارالدوله کرمانشاه، دولت تشکیل می دهند؛ و دسته دیگر به زمامداری شاه و مستوفی الممالک و تنی چند از رجال در تهران می مانند و جانب روسها را می گیرند.

در همین ایام، اردوی قزاق به ریاست (مامانوف) در سنندج مستقر می شود و بدینگونه کردستان به اشغال قوای روسیه تزاری در می آید. برای نخستین بار، در اوائل محرم 1333 هجری قمری جنگ سختی بین قوای روسی و گروهی از آلمانیها و اطریشیها در نزدیکی کامیاران و میان دربند، در می گیرد. مامانوف نیروهای خود را از سنندج خارج می کند. در سال 1334 هجری قمری جهاد عمومی مردم منطقه کردستان علیه قوای اشغالگر روسی آغاز می شود و در این جهاد قاطبه مردم کرد از قوای عثمانی جانبداری می کنند. نیز عموم مشایخ نقشبندی کردستان، از جمله شیخ حسام‌الدین و شیخ علاءالدین و شیخ نجم‌الدین به همراه مریدانشان در این جهاد شرکت می کنند. همچنین چهره‌های شناخته شده‌ای مانند سنجر خان وزیری و سردار رشید اردلانی و علی اکبر خان سردار مقتدر سنجابی، در چندین درگیری راه را بر اردوی متجاوز روسی سد می کنند و با آنها مصاف می دهند.

شیخ محمد مردوخ کردستانی مقارن همین ایام، در سنندج روزنامه (ندای اتحاد) را چاپ و منتشر می کند. در اواخر ربیع الثانی 1334 هجری قمری، قوای روسی بار دیگر شهر سنندج را اشغال می کنند و جهت پیشبرد اهداف نظامی خویش، عشایر منطقه را متحد می کنند و با خود همراه می سازند. عموم مجاهدان کردستانی در اورامان و منطقه مریوان تجمع می کنند و به همراه قوای شیخ محمود سلیمانیه‌ای و پیروان و مریدان مشایخ نقشبندی به سوی سنندج و به قصد جهاد حرکت می کنند و در نزدیکیهای سنندج، با پیشقراولان اردوی روسها مواجه می شوند و درگیری آغاز می گردد. شیخ محمد مردوخ در این کارزار جهادی شرکت می کند و دلیرانه بر اردوی روسها می تازد و به همراه سوارانی چند، بارها به نیروهای روسی ضربات کاری وارد می کند. به طور خلاصه، در فاصله زمانی اشغال کردستان اردلان توسط روسها، چه به شیوه مبارزه سیاسی و چه در رزم و جهاد اسلامی در برابر روسهای اشغالگر و متجاوز، تلاشی فراموش ناشدنی و قابل تحسین از خود نشان می دهد.

برای کسب آگاهی بیشتر درباره وقایع جنگ جهانی اول در کردستان و مبارزات شیخ محمد مردوخ در این ایام، رجوع شود به مقاله مستقل نگارنده این سطور در همین زمنیه، تحت عنوان «کردستان اردلان در جنگ جهانی اول».


دوره پنجم فعالیتهای اجتماعی / سیاسی شیخ محمد مردوخ کردستانی

دوره فعالیت در احزاب سوسیال رولسیونر و سوسیال رفرمیست

آغاز این دوره از فعالیتهای سیاسی شیخ محمد مردوخ مقارن است با تشکیل حزب (سوسیال رولسیونر) در تهران. اعضای کمیته مرکزی این حزب عبارتند از: سهام الدوله (منشی سفارت اتریش)؛ امیر اسدالله خان (پسر سهام السلطنه عرب)؛ دکتر نصرالله خان اعلم السلطنه؛ میرزا محمد حسین خان امین الحکماء؛ سید محمد کاظم خان سرکشیک‌زاده؛ میرزا ابراهیم خان سهراب‌زاده؛ شاهزاده عضد‌السلطنه (پسر ناصرالدین شاه)؛‌ و شیخ محمد مردوخ کردستانی (عضو هیئت رئیسه). پس از چندی جمعیت سوسیال رولسیونر علیه کابینه صمصام السلطنه قیام می کند و او را لایق اداره کردن مملکت نمی داند و کسی را برای این مقام شایسته می داند که اوضاع مملکت را سامان بخشد و مردم را از قحطی و گرسنگی برهاند. در نتیجه علما و اهل بازار تهران با طرفداران حزب سوسیال همگام می شوند و در مسجد شاه تجمع می کنند. صمصام السلطنه نیز در مقابله با آنها، عده‌ای از بختیاریهای مقیم تهران را مأمور متفرق ساختن آنها می کند. از سوی دیگر، جمعی از مجاهدان و ژاندارمها به هیئت مجتمعین در مسجد می پیوندند. سید یعقوب نامی به منبر می رود و به ایراد سخنرانی می پردازد. در مقابل، بختیاریها با صلوات فرستادن، مانع از اجرای سخنرانی او می شوند. در این هنگام آقا سید حسن مدرس به صاحب منصب نظمیه اعتراض می کند که چرا از عمل اخلالگران در سخنرانی سید یعقوب جلوجگیری نمی کنند. صاحب منصب مزبور می گوید: همانطوری که از تشکیل اجتماع شما نمی توانیم جلوجگیری کنیم، از صلوات فرستادن آنها نیز نمی توانیم ممانعت نماییم. مجتمعین به ناچار شب به منزل امام جمعه تهران می رروند. شاهزاده اسدالله میرزای شهاب‌الدوله وزیر دربار از سوی شاه پیامی برای مجتمعین می آورد مبنی بر اینکه اگر آقایان تظلم مشروعی دارند، کتباً به عرض برسانند وگرنه هرگاه تا اول وقت فردا اجتماع باقی بماند، آنها را متفرق خواهند ساخت. شیخ محمد مردوخ که جزو مجتمعین بوده است، به خواهش میرزا علی اکبر ساعت‌ساز و به نمایندگی از جمعیت، بر می خیزد و خطاب به شاهزاده می گوید: «مقصد از این اجتماع، آشوب و انقلاب نیست و برخلاف انتظام و احترامات سلطنت حرکتی از این جمعیت ناشی نخواهد شد. منتهی دو مطلب مشروع را ما از پادشاه محبوب خود تمنا داریم که برای آسایش عامه به موقع اجرا بگذارند: اول اینکه در این موقع تنگنا که ملت ایران دارند در کوچه و خیابانها از گرسنگی جان می دهند و بیگانه به حال آنها رقت می نماید. به انبارداران دولتی امر بفرمایند که گندم را احتکار نکنند و به نرخ عادله به خبازخانه‌ها بدهند .. دوم اینکه، در این قرن بیستم که دول دنیا همه دارند رو به تعالی می روند، و مأمورین دیپلومات را به امر مملکت‌داری می گمارند، ما اصرار نداریم که رئیس الوزراء مملکت ما هم حتماً باید دیپلومات باشد، یا طرف اقل به السنه خارج آشنا باشد؛ ما استدعا داریم که رئیس الوزراء امروزه مملکت ما شایسته نیست که زبان فارسی را هم نتواند حرف بزند و با خودی و بیگانه فقط و فقط لری حرف بزند. ما غیر از این دو مطلب مشروع سهل و ساده مطلب دیگری نداریم .. فاما راجع به فراز اخیر که فرموده‌اند اگر ما متفرق نشویم امر می دهند که ما را متفرق کنند .. تمنا داریم این کلمه را دفعه دیگر تکرار نفرمایند. زیرا ما در صدد نیستیم که خدای ناخواسته قضایای سنه 1327 هجری قمری تکرار شود»[10]

در نتیجه این اقدامات، بالأخره صمصام السلطنه معزول و وثوق الدوله منصوب می شود. پس از سقوط کابینه صمصام السلطنه، حزب سوسیال رولسیونر به (سوسیال رفرمیست) مبدل می شود. علی اکبر خان امیر معزز گروسی حاکم کردستان از ابتدای انتصابش به حکمرانی کردستان، مورد تأیید مردوخ نبوده، به میرزا ابراهیم خان سهراب زاده متوسل می شود که: هرچه رأی مردوخ است، من تسلیم اراده او خواهم بود؛ به شرط آنکه، مرا یاری دهد. اما وثوق‌الدوله وی را شایسته حکمرانی نمی داند. قوام الدوله در پاسخ وثوق‌الدوله اظهار می کند که در واقع شما حکومت کردستان را به شیخ محمد مردوخ می سپارید. او خود می داند که چه کسی را به نام حکمران همراه خود ببرد.

بدینگونه، علی اشرف خان امیر معزز گروسی در اوائل ذیقعده 1336 هجری قمری به حکمرانی کردستان منصوب می شود. در دوم ذیقعده همین سال، شیخ محمد مردوخ با تصویب وثوق‌الدوله به ریاست عدلیه کردستان و گروس گمارده می شود. وثوق‌الدوله حضوراً به امیرمعزز می گوید: «چون مردوخ اهل محل است و اطلاعات مفیده راجع به اصلاحات کردستان دارد، خصوصاً محل اعتماد دولت هم می باشد، لازم است که شما کاملاً از نظریات ایشان استفاده نمایید. هر امری را که فلانی مقتضی بداند، انجام دهید و هر مطلبی را که مقتضی نداند، اقدام ننمایید»[11]

مردوخ در ربیع الثانی 1337 هجری قمری، بر حسب دستوری که از مرکز صادر می شود، در مقابل حزب دمکرات، حزب سوسیال رفرمیست را در سنندج تأسیس می کند. در مقابله با این اقدام مردوخ، دمکراتهای سنندج به تحرکاتی ایذایی دست می زنند؛ از آن جمله، به توطئه حاج شیخ ابراهیم و سالار اشرف کفیل نظمیه که طرفدار دمکرات بودند، شبانه مردوخ مورد سوء قصد قرار می گیرد و هدف شلیک چند تیر واقع می شود که از این سوء قصد جان سالم به در می برد.


دوره ششم فعالیتهای اجتماعی / سیاسی شیخ محمد مردوخ کردستانی

(1337 ـ 1340 هجری قمری)

مقارن دوره حکومت شریف‌الدوله در کردستان

تصویر آیت‌الله به شیخ محمد مردوخ کردستانی

در 17 جمادی الثانی 1337 هجری قمری، علیمحمد خان کاشانی، ملقب به «‌شریف الدوله» به عنوان حکمران کردستان به سنندج وارد می شود. در همین ایام، در سراسر کردستان عشایر و بویژه سرحدنشینان کردستان در برابر حکومت سرکشی نشان می دهند. جمعی نیز تحت عنوان جمعیت دمکرات در سنندج, آشوب به پا می کنند. از طرفی شیخ محمود در سلیمانیه در پی کسب استقلال کرد است. از سوی دگر، قوای دولتی شهر سنندج را تخلیه و به تهران باز گشته‌اند. در چنین اوضاع و احوالی شریف‌الدوله دوره حکمرانی خود را در کردستان آغاز می کند. وی به منظور برقراری نظم وکنترل نمودن اوضاع سنندج از شیخ محمد مردوخ استمداد می طلبد. مردوخ جهت نشان دادن حسن نیت و اثبات تمایل به همکاری با دولت در برقرار ساختن انتظام و امنیت شهر، یکصد و پنجاه تفنگچی آماده می کند و آنها را به کشیک شبانه در اطراف شهر می گمارد. پس از چندی، شریف‌الدوله از مردوخ می خواهد که با شیخ ابراهیم (از سران جمعیت دمکرات) صلح کند. پس از انجام یک سلسله مباحثات در این زمینه، بالأخره شریف‌الدوله مردوخ و شیخ ابراهیم را وادار به آشتی و مصالحه می نماید. در 16 رجب 1337 هجری قمری بنا به استدعای شریف‌الدوله، حکم ریاست معارف و اوقاف کردستان از سوی نصیرالدوله وزیر معارف برای شیخ محمد مردوخ صادر می شود.

مقارن همین ایام، دولت به وسیله طیاره اعلامیه‌هایی را در مناطق سکونت عشایر مندمی (مه‌نمی) و گلباغی (گه‌لواخی) پخش می کند و ضرب‌الاجلی برای آنها قرار می دهد مبنی بر اینکه می بایستی حاضر به اطاعت از دولت شوند. بدینگونه، دولت تصمیم خود را به طور جدی مبنی بر سرکوب عشایر مزبور اعلام می دارد. در این ایام، اسنادی دال بر تحریک عشایر مندمی و گلباغی از سوی سران کمیته دمکرات به دست حکومت می رسد. شریف‌الدوله بر اساس این اسناد، و به منظور سرکوب سران دمکرات و پایان بخشیدن به غائله آنها در سنندج، دستور می دهد حاج شیخ ابراهیم و سالار اشرف و دیگران را به قتل برسانند. حکم در مورد حاج شیخ ابراهیم و سالار اشرف به موقع اجرا گزارده می شود؛ اما حاج مظهر الاسلام و رمضان زاده (دو تن دیگر از سران دمکرات) به تهران می گریزند. سپس بر حسب تقاضای شریف‌الدوله، دولت مرکزی آنها را در تهران دستگیر و حبس می کند. متعاقب ترور و فرار سران دمکرات، شریف‌الدوله در رمضان 1337 هجری قمری، دستور حمله به مناطق گلباغی و مندمی را صادر می کند. در این حملات سردار رشید اردلانی با قوای روانسر و حشمت‌الملک با یکصد سوار و نیز شاهزاده اکبر میرزا با سیصد ژاندارم دولتی شرکت می کنند. در نتیجه اغلب رؤسای گلباغی و مندمی در این جنگ کشته می شوند و اموال آنان به غارت می رود و بقیه آنها به اورامان پناه می برند. پس از این جنگها، مردوخ به اورامان می رود و خوانین منطقه رزاب را حاضر به تسلیم و اطاعت از دولت مرکزی می کند و به مابقی مندمیهای پناهنده به اورامان نیز تأمین می دهد.

بار دیگر در اواخر ذیقعده 1338 هجری قمری، شریف‌الدوله دستور حمله به مناطق گلباغی و مندمی را صادر می کند. در این حمله اخیر، سران عشایر مزبور دستگیر و در سنندج تیرباران می شوند. لذا با این تدبیر، عموم رؤسای عشایر اورامان نیز به انقیاد دولت در می آیند. در 10 جمادی الثانی 1338 هجری قمری، مصادف با اول حمل 1298 شمسی، به مناسبت عید نوروز سلام عام با حضور رؤسای عشایر منطقه کردستان برگزار می شود و شیخ محمد مردوخ خطابه‌ای به همین مناسبت ایراد می کند. سپس در شب جمعه 27 جمادی الثانی، شیخ محمد مردوخ مجلس جشنی به نام (جشن شریف) در محله و منزل خویش، با شرکت عموم طبقات مردم شهر، ترتیب می دهد و از خدمات شریف‌الدوله در برقراری آرامش و آسایش در کردستان تجلیل به عمل می آورد. پس از آن، شریف‌الدوله حکم به اعدام رؤسای عشایر مندمی و گلباغی و شیخ اسماعیلی می دهد. در همین ارتباط، شیخ محمد مردوخ برای چند تن از رؤسای عشایر کرد در نزد شریف‌الدوله شفاعت می کند و آنها را از اعدام نجات می دهد.

پس از چندی بر اثر ایجاد اختلاف بر سر انتخابات مجلس در سنندج، و رشوه دادن آصف‌دیوان به شریف‌الدوله، میانه مردوخ و شریف‌الدوله به کدورت و وخامت می گراید و شریف‌الدوله دستور می دهد که مردوخ را در منزل خودش تحت نظر گیرند؛ به طوری که حق خروج از منزل و ارتباط با کسی را نداشته باشد. پس از چند روز به مردوخ اطلاع داده می شود که آصف‌دیوان با دادن رشوه به شریف‌الدوله، حکومت و قونسول انگلیس را راضی به اعدام وی نموده است. از اینرو، مردوخ با تغییر دادن لباس خویش، به طور بسیار زیرکانه و متهورانه‌ای از برابر چشمان مأموران مراقب خود، می گریزد و به اورامان می رود و از آنجا نامه‌ای گلایه‌آمیز به شریف الدوله می نویسد. همچنین شرح ماوقع و کم و کیف قضایا را طی نامه‌ای به وثوق‌الدوله می نویسد. وثوق‌الدوله بر سر این قضیه شریف‌الدوله را ملامت و توبیخ می کند و پس از مدتی فیمابین مردوخ و شریف‌الدوله را التیام می بخشد.

در 3 حوت 1299 شمسی، مصادف با 1339 هجری قمری، درتهران بر اثر وقوع کودتا، کابینه سید ضیاءالدین طباطبایی مدیر روزنامه رعد به قدرت می رسد. از اینرو، به تمام ولایات امر می شود که رجال و شاهزادگان را دستگیر کنند. شریف‌الدوله از این خبر دچار خوف و هراس می شود و فوراً استعفا می دهد. مردوخ بنا به سابقه آشنایی پیشین با سید ضیاء، ابقای شریف‌الدوله را در حکومت کردستان خواستار می شود. سید ضیاءالدین طباطبایی در28 حوت 1299 شمسی طی تلگرامی به مردوخ چنین می نویسد:

«جناب مستطاب شریعتمدار ملاذ الانام آقای شیخ محمد امام جمعه دامت برکاته. تلگراف جنابعالی مبنی بر تقاضای ادامه حکمرانی جناب مستطاب اجل اکرم آقای شریف‌الدوله به حکومت کردستان موجب مسرت و خوشوقتی گردید. تلگراف ابقای ایشان صادر و مراتب مودت و امتنان خود را از حسن نیت و عوالم خیرخواهی جنابعالی اظهار می نمایم. سید ضیاءالدین طباطبایی رئیس وزراء»[12]

در همین ایام، عیال شیخ محمد مردوخ فوت می کند و شریف‌الدوله به منظور نشان دادن حسن نیت و نیز جهت جبران مافات، شخصاً قدم پیش می نهد و دختر حاج ملک التجار سنندجی را برای مردوخ خواستگاری می کند و با هزینه شخصی خود مجلس عروسی آبرومندی در دارالحکومه برای آنها ترتیب می دهد و عموم علما و اعیان شهر را دعوت می کند و خود پیشاپیش مدعوین، عروس را با کجاوه به منزل مردوخ انتقال می دهد.

پس از این جریانات، آصف اعظم مردم شهر را تحریک می کند تا بر شریف‌الدوله بشورند. لذا جمعی در مسجد هاجر خاتون سنندج متحصن می شوند. مردوخ به منظور همدردی و همگامی با مردم به جمع متحصنین می پیوندد. شریف‌الدوله به مردوخ پیغام می دهد که مگر ما (مضی ما مضی)[13] نکرده بودیم؟ چرا او به متحصنین پیوسته؟ مردوخ در پاسخ برای او پیغام می فرستد که اگر او می رود، من در اینجا می مانم. آن روز ما (مضی ما مضی) کردیم؛ امروز (مضی من مضی)[14] می کنیم.


دوره هفتم فعالیتهای اجتماعی / سیاسی شیخ محمد مردوخ کردستانی

(1340ـ 1344هجری قمری

دوره کمیته نهضت ملی کردستان

تصویر آیت‌الله به شیخ محمد مردوخ کردستانی

این دوره از فعالیتهای سیاسی شیخ محمد مردوخ با عزل شریف‌الدوله از حکمرانی کردستان و انتصاب رضا خان به وزارت جنگ و فرماندهی کل قوای ایران، آغاز می شود.

در آغاز این دوره، به تحریک سید ضیاءالدین طباطبایی سردار رشید به روانسر باز می گردد و تحریکاتی را در جهت بسیج عشایر کرد علیه رضا خان آغاز می کند. شاهزاده اسدالله میرزای شهاب‌الدوله در 28 شعبان 1340 هجری قمری به حکمرانی کردستان گمارده می شود. بنا به خواهش شاهزاده حکمران، شیخ محمد مردوخ خوانین اورامان را به اطاعت از حکومت دعوت می کند. رجال و خوانین اورامان این دعوت را اجابت می کنند و عموماً در روز جمعه 9 ذیقعده 1340 هجری قمری، در امانیه با حکمران ملاقات می کنند و پس از صرف نهار و گرفتن عکس یادگاری، خوانین مرخص می شوند.

پس از بروز یک سلسه اعمال از سردار رشید اردلانی، رضا خان وزیر جنگ امر به دستگیری و قتل او می دهد. در همین ایام بر اثر تضییقاتی که از سوی سرهنگ محمود خان فرمانده بانه، برای فرج‌الله خان بانه‌ای فراهم می شود، مشاراالیه فرار می کند. در مقابل، سرهنگ محمود خان دو کودک خردسال او را گرفته، روانه خرم‌آباد می نماید. شیخ محمد مردوخ در این قضیه مداخله می کند و از امارت لشکر غرب می خواهد که کودکان فرج‌الله خان را به سنندج بازگردانند. در نتیجه این اقدامات، سرهنگ محمود خان از فرماندهی بانه معزول و کودکان فرج‌الله خان بازگردانیده می شوند و به فرج‌الله خان تحویل داده می شوند. فرج‌الله خان از سر قدرشناسی به خدمت دولت در می آید و همو عاقبت الامر در راه خدمت به دولت نیز کشته می شود.

برای چندمین بار سردار رشید تحرکاتی را آغاز و اقدامات قبلی خود را علیه دولت از سر می گیرد. از سوی امارت لشکر، احمد آقا خان، از شیخ محمد مردوخ دعوت می شود که به منظور انتظام امور و برقراری امنیت و آسایش در منطقه، او به نزد خوانین و عشایر کردستان برود و از آنها التزام بگیرد که سردار رشید را یاری ندهند. لذا، مردوخ در ربیع‌الاول 1341 هجری قمری، جهت انجام این امر، به سوی اورامان رهسپار می شود و مأموریت محوله را به انجام می رساند. در 18 شوال 1341 هجری قمری، فوج کردستان به جانب اورامان حرکت می کند و به کمک افواج عشایر کردستان، روانسر را به تصرف در می آوردند و سردار رشید با خانواده‌اش می گریزند.

در همین ایام، فیمابین مؤتمن الملک رئیس مجلس شورای ملی و رضا خان وزیر جنگ کدورتی رخ می دهد و رضا خان قهر می کند و به شمیران می رود. شیخ محمد مردوخ نظر به سوابق دوستی با رضا خان، تلگرامی در حمایت از او به مؤتمن الملک مخابره می حند. پاسخ مؤتمن الملک به تلگرام مردوخ چنین است:

«از طهران به کردستان. تاریخ وصول 2 عقرب 1302 ـ جناب مستطاب شریعتمدار ملاذ الانام آقای شیخ محمد آیت الله دامت سعادته. تلگراف شماره 57 مشعر بر احساسات قدردانی و اظهار نگرانی واصل نسبت به پاره‌ای مسائل قانونی مذاکراتی در جریان بوده که با توضیحات آقای وزیر جنگ در مجلس بحمد الله رفع و فعلاً مشغول انجام وظایف مقرره می باشند و خدمات ایشان را مجلس شورای ملی تمجید می نماید. رئیس مجلس شورای ملی ـ مؤتمن الملک».

در 28 رجب 1342 هجری قمری، بر حسب دستور مقامات دولت، شیخ محمد مردوخ (کمیته نهضت ملی کردستان) را تشکیل می دهد. این کمیته، متشکل از رجال و شخصیتهای سیاسی و اجتماعی سنندج، فعالیتهای سیاسیش را علیه سلطنت قاجار و به طرفداری از رضا خان آغاز می نماید.

مقارن همین ایام، از سوی امارت لشکر غرب، از شیخ محمد مردوخ خواسته می شود که بار دیگر به اورامان عزیمت کند و عشایر منطقه را علیه سردار رشید بسیج کند. در 24 رمضان 1342 هجری قمری، عشایر اورامانات ورقه التزام‌نامه‌ را مهر و امضاء می کنند و آمادگی خویش را جهت سرکوبی سردار رشید اعلام می دارند. متعاقب این امر، به دستور امارت لشکر غرب، قشون دولتی به سوی اورامان حرکت می کنند و پس از دو مصاف، سردار رشید شکست می خورد و به محضر شیخ حسام‌الدین پناهنده می شود.

در 2 شعبان 1342 هجری قمری، جمعیت کثیری از طبقات مختلف شهر سنندج در مسجد دارالاحسان گرد هم می آیند و طی برگزاری میتینگی به زعامت شیخ محمد مردوخ، تلگرامی به مجلس شورای ملی مخابره می کنند و در آن پیام، انزجار خویش را از سلسله قاجار ابراز می کنند. نیز در 27 شعبان 1342 هجری قمری، مقارن 14 حمل 1302 شمسی، شیخ محمد مردوخ در محل (جنت باخی) شهر سنندج، علما و اعیان و کسبه و تجار شهر را گرد هم می آورد و بیانات مبسوطی در زمینه ابراز تنفر و انزجار مردم کردستان از سلسله قاجار ایراد می کند که گوشه‌هایی از آن بیانات را در اینجا مرور می کنیم:

«ای هموطنان! متجاوز از یکصد و چهل و هشت سال است که دولت ایران، دولت قاجاری شده است .. اقتدارات سلطنتی را وسیله و دست‌آویز شهوترانی و هوس پرستی خود ساختند و از کلمه خاقاتی و شاهنشاهی سپر و حصاری برای آمال خبیثه و شهوات اسلام‌کش خود قرار دادند. سرها بریدند. گردنها به دار آویختند. خانه‌ها خراب کردند و خانواده‌ها به باد دادند تا در نتیجه مملکت را دچار این وضعیات اسف‌خیز و ملت بدبخت را گرفتار این بلیات رقت‌انگیز نمودند. ای هموطنان! گنج سعادت در بیغوله‌ایست که دربانش اژهای انقلاب است .. ای هموطنان! دولت ابوالهول تزاری سلطنت مهیب باعظمت امپراطوری روسیه، با آن همه اقتدار و جبروت نامحدود که مانند میخ و تخته ممالک قلمروش را با پتک آهنین استبداد به یکدیگر کوبیده و محکم شده بود، دیدید که با یک ضربت خفیف طبیعت یک مرتبه متلاشی و از هم گسیخته گردید .. ای هموطنان! حکومت و سلطنت ارثی نیست. حکومت و سلطنت ودیعه‌ای است ملی که جامعه ملت به هرکس شایسته است می دهد و از هرکس که شایسته نیست خلع می کند .. حکومتی پایدار خواهد بود که مبنی بر لیاقت و حسن سیاست باشد. ما بت پرست نیستیم. ما توجه به شخص نداریم. ما می خواهیم .. اوضاع دیکتاتوری، آقایی، اشرافی، مالک الرقابی، ملوک الطوایفی و بالأخره بساط بت‌پرستی را خاتمه بدهیم. ای هموطنان! نسل قاجار همان نژاد قسی القلب بی‌رحمند که یک وقتی هفت من و نیم چشم اولاد کیان را از حدقه در می آورند. این همان سلاله عاری از شرافتند که به شهادت سرسره فتحعلیشاه و خط زنجیر مظفرالدین شاه عصمت و ناموس مطهر ملک داریوش را بر باد و افعال شنیعه نامشروع را در قلمرو سیروس ترویج دادند ..»[15]

به فاصله چند روز از گردهمایی جنت‌باغی، ساعد الممالک رئیس نظمیه (پسر آصف)، مردوخ و همفکرانش را تهدید می کند که دست از (رضا رضا بازی) خود بردارند؛ زیرا جمهوری‌خواهی خلاف اسلام است و علما فتوا داده‌اند که جمهوری‌خواهی حرام است و لذا همه ملزم هستند که از سلطان احمد شاه تبعیت نمایند. در ضمن ساعد الممالک، مردوخ و یارانش را به اعدام تهدید می کند. مردوخ در مقابله با این تهدیدات، عموم بازاریان را به تپه (پیر محمد) سنندج فرا می خواند و در آنجا بیاناتی علیه احمد شاه قاجار و سلسله قاجاریه ایراد می کند و سخنان خود را با شعار (مرگ بر احمد شاه و نسل نالایق قاجار) به پایان می برد.

در 27 شوال همین سال، شاهزاده شهاب ‌الدوله معزول و مظفر خان سردار انتصار به حکمرانی کردستان منصوب می شود.


منابع و مآخذ:

تاریخ مردوخ، جلد اول.
تاریخ مردوخ، جلد دوم.
جزوه دستنویس اتوبیوگرافی مردوخ.
دیوان خطی اشعار مردوخ.
مقاله «مشروطیت در کردستان اردلان» نوشته سوران کردستانی.
فرهنگ سوران در شناخت مشاهیر کردستان اردلان؛ سوران کردستانی.
آرشیو عکس و اسناد تاریخی کتابخانه شخصی دکتر سوران کردستانی.

[1] / تاریخ مردوخ، جلد 2، ص 277

[2]/ همان صفحه 278

[3] / تاریخ مردوخ، جلد 2، ص 280

[4] / تاریخ مردوخ، جلد 2، ص 293

[5] / تاریخ مردوخ، جلد 2، ص 299

[6] / همان، ص 300

[7] / تاریخ مردوخ، جلد 2، ص 301

[8] / تاریخ مردوخ، جلد 2، ص 308

[9] / همان، همان صفحه.

[10] تاریخ مردوخ، جلد 2، صص 352-353

[11] همان، ص 54

[12] تاریخ مردوخ، جلد 2، صص 377ـ 378

[13] گذشت آنچه گذشت.

[14] گذشت از گذشته‌ها.

[15] تاریخ مردوخ، جلد 2، صص 394ـ398 نقل به اختصار

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.