هرمنوتيك

دكتر سوران كردستاني


فهرست مطالب

تعاريف هرمنوتيك

ريشه‌‌شنا سي واژة هرمنوتيك و تاريخچة سير تحول مفهوم هرمنوتيك در مغرب‌زمين

نسبت هرمنوتيك فلسفي با الهيات مسيحي

مبناي نظري هرمنوتيك نورماتيو در نزد آباء كليساي كاتوليك

مبناي نظري هرمنوتيك فلسفي


تعاريف هرمنوتيك

از بررسي منابعي كه در ارتباط با مقولة هرمنوتيك به رشتة تحرير درآمده است، چنين برمي آيد كه صاحبنظران اين رشته، اغلب هرمنوتيك را به « علم فهم و تفسير» يا «دانش خواندن متن» تعبير نموده‌اند. اما پيشتر، هرمنوتيك در معناي بسيار عام و مشهور آن، به «علم تفسير» و خاصّه «تفسير انجيل و متون مقدِس» اطلاق مي شده است.

ريشه‌‌شنا سي واژة هرمنوتيك و تاريخچة سير تحول مفهوم هرمنوتيك در مغرب‌زمين

واژة هرمنوتيك / Hermeneutics ‌ ، برگرفته از فعل يوناني هرمنوئين، به معناي عمل فعِالِ فهم و فرايند تفسير است. اين كلمه از نظر ريشة لغوي با «هٍرمٍس»، الهة يوناني، فرستادة خدايان و نگاهبان مرزها در يونان باستان، قرابت دارد.

هرمنوتيك در يونان باستان

بر پاية متون اساطيري يونان باستان، هٍرمٍس نه تنها پيام‌آوري بود كه از سوي خدايان اساطيري يونان باستان، پيامهاي شادي‌بخش يا غم‌انگيز را ابلاغ مي كرد، بلكه او اين پيامها را نيز تفسير مي نمود و آنها را براي معتقدان، قابل درك و فهم مي ساخت. هم‌ازينرو، در فرهنگ يونان باستان انسانهاي سعادتمند را «هٍرمائيون/ Hermaion مي ناميدند؛ يعني كسانيكه از دست هٍرمٍس، پيام‌‌آورِ خوشبختي، هديه‌اي دريافت داشته است. همچنين، افلاطون در رسالة كراتيلوس، هٍرمٍس را پيام‌آور خدايان، آشكار كنندة سخن، تأويل‌گر پيامها و پديد آورندة گفتار دانسته است.

هرمنوتيك در عصر رنسانس

در اين دوره، اصطلاح هرمنوتيك در ارتباط است با تحولاتي كه در همين ايام در فهم و تفسير كتاب مقدس در ميان مسيحيان به ظهور رسيده است. در اين عصر، رويكرد هرمنوتيكي نسبت به فهم و تفسير انجيل، با نقدٍ تفسير رسمي كليساي كاتوليك، از سوي پروتستانها آغاز گشت. اين تحول در ديدگاه، بيشتر ناظر بود بر توسعة معناي تفسير، قاعده‌مند كردن تفسير و يافتن اصولي بنيادين براي تأويل كتاب مقدس.

هرمنوتيك در عصر جديد

در اين دوره كه از اواخر سدة هجدهم آغاز گشت، رويكرد به هرمنوتيك، وارد مرحلة نويني گرديد و در پرتو روشنگريهاي عصر رنسانس در مغرب‌زمين، تحولاتي عميقتر در ديدگاهها و نگرشِ دانشمدار به پديده‌هاي جهان هستي روي داد. در خلال اين دوره، هرمنوتيك از دايرة محدود تفسير متون مقدِس، رها گشت و به حيطة فراختر تفسير عام متون (از جمله متون ادبي، مذهبي و فلسفي و..) سرايت نمود و بدينسان ره تكامل پيمود. در همين اين دوره، «شلاير ماخر» و «ديلتاي»، به عنوان ميداندارانِ پيشكسوتِ عرصة دانش هرمنوتيك شناخته شده‌اند كه مفهوم تفسير را به كُلّ پروسة فهم و درك و شرايط آن تعميم دادند؛ به‌ويژه،شلاير ماخر، فهم را به عنوان كانون و مركز اصلي نظرية هرمنوتيك معرفي نمود. متعاقب اقدامات ماخر، ديلتاي در راستاي تكميل راه او، كوشيد تا هرمنوتيك را از علوم طبيعي جدا سازد و آنرا به روش علوم انساني تبديل سازد و آنرا وارد زندگي انسان نمايد.

هرمنوتيك در عصر مدرن

در اين دوره، بر اثر كوششهاي هايدگر، هرمنوتيك از محدودة «معرفت‌شناسي» خارج مي گردد و به حيطة «هستي‌شناسي» در مي آيد. هايدگر چنين مي انديشد كه فهميدن يك متن، در واقع گسترش يافتن آن امكان وجودي يا توسعة حقيقتي است كه متن بدان اشاره دارد. به ديگر بيان، هايدگر جستجوي معاني ايستا و منجمد را «فهم» تلقّي نمي كند. به نظر او، «فرايند فهم»، مبتني است بر پيش‌زمينه و مفروضات و انتظارات و مفاهيمي كه پيش از هر نوع تفكّري وجود دارد.

گادامر، از ديگر فيلسوفان هرمنوتيسين عصر مدرن، به پيروي از هايدگر، بر اين باور است كه تفسير اساساً مبتني است بر زمينة فهم‌پذيري و متأثر است از مفروضات و پيش‌فرضهاي مفسِر متن.

پْل ريكور، از ديگر فلاسفة هرمنوتيسين مدرن، معتقد است كه فرايند هرمنوتيك آنجا آشكار مي گردد كه حركتي از كژفهمي يا بدفهمي به سوي نيك‌فهمي يا فهم بهتر رخ دهد.

نسبت هرمنوتيك فلسفي با الهيات مسيحي

در آغاز سدة نوزدهم، شلاير ماخر از فيلسوفان متألّه مسيحيِ پروتستان، با بهره‌گيري از روش هرمنوتيك، كوشش نمود كه براي اساسيترين پرسش فلسفي هرمنوتيسينها ـ يعني «فهميدن چيست؟» ـ پاسخي فلسفي بجويد. او در پي آن بود كه بداند مقدِمات غير تجربيِ درك و فهميدن هر متني چگونه حاصل مي شود؟ بدينسان، روش و راه شلاير ماخر، به عنوان مشغله‌اي علمي، در راستاي پْر كردن خلأ و نارسائيهاي عقلي و منطقيِ موجود در عرصة تفسير و تأويل متون، و نيز به منظور رسيدن به روشنگريهاي فلسفي در اين زمينه، به «هرمنوتيك فلسفي» اشتهار يافت.

درعصر مدرن، پس از شلاير ماخر، فيلسوفان ديگري راه و روش او را در عرصة فلسفه، تداوم و تكامل بخشيدند و انديشه‌هاي فلسفي او را متحول ساختند. در اين عرصه، انديشمنداني همچون درويزن، ديلتاي، هايدگر، گادامر، هيرش، بتي و ريكور ظهور كردند. البته روش هرمنوتيك‌مدار شلاير ماخر، در آغاز ناظر بر «فهميدن متون» بود، اما در سير تكاملي هرمنوتيك فلسفي، اين دانش رفته رفته از فهميدن متون به «فهميدن حيات» و «فهميدن وجود» و مضامين ديگري از اين قبيل، تحول يافت.

بررسي سير تحول و تكامل هرمنوتيك در طي دو سدة گذشته نشان مي دهد كه تا پيش از ظهور هرمنوتيك فلسفي در ميان متألّهان مسيحي مغرب‌زمين، نوعي هرمنوتيك دستوري موسوم به نورماتيو/Normativ، مشتمل بر اصول و روشهايي خاص و غير منسجم، در جريان بوده است كه بر اساس آن شروح و تفاسير و تأويلات متعدد و متفاوتي از كتاب مقدِس ارائه مي گرديده است. هرآينه اصول و روشهاي هرمنوتيك نورماتيو، به هيج وجه بر استدلال متّكي نبوده‌ و از بحث و نقّادي لازم حاصل نگرديده‌ است. به عبارت ديگر، هرآنچه را كه آباء كليسا مطرح مي كردند، الزاماً براي همگان لازم الاطاعه بوده و جاي هيچگونه چون و چرا در آن نبوده است.

مبناي نظري هرمنوتيك نورماتيو در نزد آباء كليساي كاتوليك

در عصر ماقبل مدرن ـ نسبت به اعصار تحول هرمنوتيك ـ ، اساسيترين مبناي نظري تفاسير و تأويلات آباء كاتوليك كليسا، همواره با مقولة «زبان» مرتبط بوده كه آن، عيناً همان مبنايي است كه از افلاطون و ارسطو به بعد، يگانه مبناي بحثهاي نظري، در باب زبان، تلقّي مي شده است.

در نظر افلاطون و ارسطو، الفاظ همواره به حقيقت وجود اشياء و ذوات خارجي دلالت دارند و بنابراين، معاني الفاظ و جملات و متون، همان حقيقت اشياء و ذوات خارجي و روابط و احكام مابين آنها مي باشد؛ هم‌ازينرو اصول و قواعد صرف و نحو/ دستور زبان، لاجرم ثابت و مشخص و معين است كه اين دستور راهي است به فهميدن آن معاني. بدينسان، با ثابت و لايتغير بودن دستور زبان، خوانندگان يك لفظ يا متن مشخّص، معنا يا معاني معيني را از آن دريافت مي كنند.

از قرن هجدهم به بعد، با تحول پيدا كردن و تكامل يافتنِ انديشه و روش هرمنوتيك در نزد عالمان مسيحي مغرب‌زمين، به تدريج شالودة نظرية بنيادي افلاطون و ارسطو در زمينة زبانشناسي، فرو ريخت و آن بساطت تصور در باب معنا ديگرگون گشت و از سوي صاحبنظران اين عرصه، نظريه‌هاي گوناگوني در اين باب ارائه گرديد و سپس متعاقب اين تحولات، فلسفه‌هاي زباني نويني ظهور پيدا كرد و نشو و نما يافت.

مبناي نظري هرمنوتيك فلسفي

بر اساس تئوريهاي نوينِ زبان، «معنا» عبارت از ذوات خارجي نيست. در اين زمينه، نظريه‌‌هاي گوناگوني ارائه گرديده است كه از آن ميان مي توان به معروفترين اين نظريه‌ها اشاره نمود:

1/ معنا به عنوان ابزار سخن گفتن دربارة واقعيات خارجي: در اين نظريه، «معنا»، در ساختار يك زبان معين، خودِ واقعيت خارجي نيست، بلكه عبارتست از آنچه كه لازمة اشاره كردن يا سخن راندن از يك چيز، يا يك عمل، يا يك صفت، و يا يك فعِاليت است. لذا در اين نظريه، «معنا»، با محدوده و تركيب و ظرفيت معناييِ مترتّب بر ساختار زباني معين، ارتباط پيدا مي كند.

2/ معنا به عنوان يك پديدار تاريخي: در اين نظريه، معنا پيامي است كه از يك لفظ يا جمله يا متن، به عنوان يك پديدار تاريخي، براي خواننده يا شنونده آشكار مي شود. هم‌ازينرو، در اين نظريه، معنا، به گستردگي و پويايي تاريخي زبانها بستگي دارد.

مهمترين نتيجه‌اي كه از بررسي مفهوم «معنا»، در ميان نظريه‌هاي نوين هرمنوتيك فلسفي حاصل مي شود، آنست كه يك متن معين و مشخّص، براي خوانندگان مختلف، مي تواند مفاهيمي متفاوت داشته باشد؛ زيرا بر اساس اين نظريه‌ها، زبان ماهيتي تاريخي‌ (زماني ـ مكاني) دارد. يعني آنكه زبان، معروض متغيرهاي زماني و مكاني قرار مي گيرد و لذا عمل فهم و تفسير آن نيز ماهيتي تاريخي خواهد يافت و به تبع آن، معاني برآمده از آن تفاسير نيز معروض عوامل زمان و مكان قرار خواهند گرفت. سرانجام، با سيال بودن متغيرهاي زماني و مكاني، در مقام فهم، پيش‌فرضهاي انسانِ انديشه‌ورز نيز متفاوت خواهد گرديد. هم‌ازينرو، برداشتها و نظرات آنان نيز دربارة معناي يك متن واحد، از يكديگر متفاوت خواهد شد.

بر پاية هرمنوتيك فلسفي، از ديدگاه تئوري اول فوق الاشاره، از آنجا كه بر اثر تفاوت ديدگاهها، فرضيه‌پردازيهاي اوليه از سوي انديشمندان در يافتن معناي متني واحد، متفاوت است، بنابراين معاني متبادر به ذهن آنان نيز متفاوت خواهد گشت؛ امِا در هر حال آن معنايي قابل قبول همگان خواهد بود كه با دلايل متقن و استدلالهاي مستحكمتري ارائه گرديده باشد و با محك نقد و بررسيِ صاحبنظران، سنجيده شده باشد و مورد قبولِ نسبي واقع گردد. اما اين مقبوليت نسبي را شرايطي است:

اولاً ـ ابدي نيست و ممكن است در دوره و زمان ديگري مردود و غير قابل پذيرش محسوب شود.

ثانياً ـ منحصر به فرد نمي باشد. يعني ممكن است در يك زمانِ معين، يك نظر، يا دو، و يا بيشتر، در زمينة مشخّصي قابل قبول باشد.

ثالثاً ـ «معنا»، در انديشة هرمنوتيك فلسفي، اساساً واقعيتي است بيش از معناي مورد نظر مؤلف؛ زيرا افق تاريخي آحاد انساني از يكديگر متفاوت مي باشد و تجربة تاريخي انسانها از خويش و جهان پيرامونشان متفاوت است و عليهذا، فرايند فهم، و نيز يافتن معنا، از انطباق افق تاريخي ظهور متن با افق تاريخيِ فهمندة آن متن، حاصل مي گردد. در نتيجه، هيچگاه فهمندة يك متن مشخّص، امكان و ظرفيت آنرا نخواهد يافت كه به معناي كامل آن متن دست يازد؛ اما اين امكان براي وي فراهم است كه به نسبت شرايط زماني و مكاني و قدرت درك و فهم‌‌پذيريش، تا حدودي به معناي آن متن نزديك شود.

رابعاً ـ آراء و نظرات ارائه شده از سوي فهمنده‌هاي مختلف، در مورد يك متن مشخّص، هرچند همواره قابل اظهار و ارائه است، اما اين به آن معنا نيست كه همواره مورد اقبال واقع گردد و پذيرش عام يابد. چرا كه آن معنايي از يك متن واحد مورد پسند و قابل قبول است، كه نقدپذير و مستدل باشد و به اثبات برسد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.